گذشت

تقدیم به تمام عشاق

گذشت عمر و دریغا من و تو ما نشدیم               هزار بار شکستیم و همصدا نشدیم

من و تو بی تو و من  عجب دردیست                 چرا به درد دل یکدگر دوا نشدیم

چو رهروان که به شب از کنار هم گذرند             غریب وار گذشتیم و آشنا نشدیم

زمانه شد دگر و دیگران دگر گشتند                   زمان زمان شدن بود ما چرا نشدیم

زمان زمان شدن بود ما چرا نشدیم                  بر این طلسم فریب هزار ساله دریغ

بر این طلسم فریب هزار ساله دریغ                 هزار بار شکست آمد و رها نشدیم

مگر شرنگ فنا بود خواب غفلت ما                   که آفتاب قیامت دمید و پا نشدیم 

بخوان به مرثیه"بخوان دوباره بخوان                  گذشت عمر و دریغا من و تو ما نشدیم

برگرفته از سایت reza-hayati.blogfa.com

تكه هاي پازل

خاطراتم را مانندتکه های پاذل کنارهم چیده ام تاراحت تربتوانم بخوانمش نیم نگاهی به ان می اندازم گاهی میخندم گاهی هم میگریم گاهی هم به نشانه ی هزاران سوال بی جواب سکوت میکنم ومات و مبهوت به تکه های پاذل نگاه میکنم وحالامیخواهم در دنیای گذشته غرق شوم تاشاید سیراب شدم . گذشته ای که هم تلخ بودهم شیرین وگاهی هم بی نمک .من نمیدانم سرنوشت ازمن چه میخواهد که مدام مانندسایه ای به دنبال من است هرچقدرکه سعی میکنم ازاو دورشوم اوبیشتربه من نزدیک میشود . انگارراه ما ازهم جدا نیست اومراگاهی به جنگ باسختی هامیبرد گاهی پیروزم گاهی هم سربه زیرانداخته وتسلیم میشوم ومن ازهمین میترسم . میترسم که بیشترازاین یارای جنگیدن نداشته باشم بگذار سرنوشت هرراهی که میخواهد برود اصلابه من چه که اومانند سایه به دنبال من است من خودم سایه ی اورانابود میکنم وبالاخره پیروزمیشوم بگذریم ازسرنوشت حالا میخوام بدون توجه به ان دوباره سیری به گذشته کنم بعضی ازتکه های پاذل مانندکاغذی سفیداست انگارهیچ خاطره ای درونش نیست وبلعکس بعضی ازتکه های دیگرپر رنگ ترازبقیه است مانندتاریکی شب . دوباره به تکه های پر رنگ ترنگاه میکنم وای که چقدر ازار دهنده است درست است این تکه های سیاه همان خاطرات تلخ گذشته است این عادت همیشگی من است خاطرات شیرین راهمیشه فراموش میکنم ولی خاطرات تلخ را به ذهنم می سپارم ومن فکرمیکنم تکه های سفید همان شیرینی های گذشته است که حالا فراموشم شده است تمام تکه هارا مرورکرده ام طبق عادت دیرینه این قطرات اشک مانند جویباری ازکنارگونه هایم میلغذ وتمام پاذل را خیس اشک میکند . حالامیخواهم تکه هارا از روی زمین بردارم ودرصندوقچه ی قدیمی ذهنم قایمش کنم تا اگربعدا نیازی به اوبود دوباره مرورش کنم . پس خدانگهدار ای صندوقچه ی خاطرات


نوشته شده توسط سولماز

می دونی وقتی از تو می نویسم اشک از چشمام جاری میشه

اخه فقط تو هستی که قدر اشکای منو می دونی

می دونی چند شب دارم به یاد تو چشمامو رو هم می زارم

اخه دوست دارم خوابتو ببینم

باشه بی معرفت دیگه تو خواب ام نمی خوای بیای

می خوام بدونی که توشب و روز منی

اگه صبح تا شب چشمام به راه که ببینمت

اینو بدون تمام شب رویای با تو بودن یه لحظه تنهام نمی زاره

چطور دلت اُمد منو تنها بزاری بری

اخه نمی گی دلم واسه بهونه گرفتن ات تنگ می شه

چه گویم از پریشان حالی دل                    زشب های سراسر خالی دل

چه می شدکه تو روزی می نشستی             عزیزمن به روی قالی دل

رسول درد ز داغم چاره ای کن                 زشب بی چلچراغم چاره ای کن

بسوزای عشق بسوزان مستی ام را

بسوز ای دل بسوزان هستی ام را