برای تو می نویسم........
برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...
برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...
برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...
برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...
برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...
برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...
برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...
برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...
برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است....
برای تويی كه قلبت پـاك است...
برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است..........
برای تو می نویسم........
برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...
برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...
برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...
برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...
برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...
برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...
برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...
برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...
برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است....
برای تويی كه قلبت پـاك است...
برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است..........
برای تو می نویسم........
برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...
برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...
برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...
برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...
برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...
برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...
برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...
برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...
برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است....
برای تويی كه قلبت پـاك است...
برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است..........
دلم می خواد...
یه سوال عاشقونه بگه هر کسی می دونه
اونکه دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده ؟
چه قدر دعا کنم من خدا رو صدا کنم من
دست من به آسمونه نیمه شب دم سپیده
گفتم از عشق تومی خوام سر بذارم به بیابون
گفت تو عاقل تر از اینی این کارا از تو بعیده
التماس کردم که یک شب لااقل بیا تو خوابم
گفت که هذیون رو تموم کن انگاری تبت شدیده
گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی
گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده
در باغِ “بی برگی” زادم. و در ثروت فقر غنی گشتم. و از چشمه ی ایمان سیراب شدم. و در هوای دوست داشتن، دم زدم. و در آرزوی آزادی سربرداشتم. و در بالای غرور قامت کشیدم. و از دانش، طعامم دادند. و از شعر، شرابم نوشاندند. و از مِهر نوازشم کردند. و “حقیقت”، دینم شد و راهِ رفتنم. و “خیر”، حیاتم شد و کارِ ماندنم. و “زیبایی”، عشقم شد و بهانه ی زیستنم
نوشته شده توسط محمدرضا دهقان
افسوس عزیزم
کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند... تنگناي سينه ها دشت محبت
مي شدند... سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش
قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...اشکهاي همدلي از روي مکر است
و فريب ...،کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند... گاهي از غم
مي شود ويران دلم ...، کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند

تنها عشق می ماند
|
زندگی یا گله یا پوچ،با تو گل بی تو پوچ. اگر خدا حافظی در راه است ، سلام نکن . اگر کلید قلبی رو نداری ، قفلش نکن . اگردستی را گرفتی، رهایش نکن . اگر دفتری را بستی، بازش نکن . اگر قلبی را شکستی ، نازش نکن . محبت مثل یه سکه می مونه ،که جای اون تو قلکه دله برای در اوردنش باید دلو بشکنی . می دونی واژه دوستی یعنی چه؟ داشتن اونی که ستایش کردنش ، تمومی نداره . می خوام قلکه مو بشکنم ، تا با نصفش ناز تو رو بخرم ،با نصف دیگش، مداد رنگی بخرم ناز تو رو بکشم . یک بوسه از لب های تو در خواب گرفتم، گویی که گل زچشمه ی مهتاب گرفتم . هرگز نتوانی که از من دور بمانی ، چون در دل خود عکس تو را قاب گرفتم . هیچ وقت به خودت مغرور نشو ،برگ ها وقتی می ریزند که فکر می کنند طلا شدند . فقط اینو خوب می دونم هیچ وقت احساس نکردی معنی دوست داشتن یعنی چهعاشقان از عشقشون خسته نمی شن چون معنی عشق رو می دونند ولی کسی که به دروغ عاشق بشه به دروغ خود غافل شدهتو هیچ وقت نتونستی منو درک کنی همین و بس |
کجاست محبت درونم
بگذار گریه کنم ....نه برای تو....؟ برای عشق که مرده است بگذار گریه کنم ...نه برای تو....؟ برای صداقت که کمرنگ شده است بگذار گریه کنم...نه برای تو...؟ برای ارزوها که ازبین رفته اند بگذار گریه کنم...نه برای تو...؟ برای غم ها که یکنواخت شده اند بگذار گریه کنم...نه برای تو..؟ برای محبت ها که ساکت شده اند

عشق یعنی حسرتی دریک نگاه
عشق یعنی غربتی بی انتها
عشق یعنی فرصت اما کوتاه
عشق یعنی مرگ اما بی صدا


چرا هیچ کس نمی پرسد چرا من گاهی اوقات با اشک چشم وارد مکانی می شوم
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:
چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟
چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟
اما افسوس که هیچ کس نبود ...
همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...
آری با تو هستم ...!
با تویی که از کنارم گذشتی...
و حتی یک بار هم نپرسیدی،
چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!
چشم چشم دو ابرو
پس چرا نیستی پیشم، نگاه خیس تو کو
گوش گوش دوتا گوش، دودست بازیه آغوش
بیا بگیر قلبمو، یادم تو را فراموش
چوب، چوب، یه گردن، جایی نری تو بی من
دق میکنم میمیرم، اگه دور بشی از من
دست، دست، دو تا پا، یاد تو مونده اینجا
یادت میاد که گفتی بی تو نمیرم هیچ جا
من، من، یه عاشق، همون مجنون سابق
من، من، یه عاشق، همون مجنون سابق
گذشت
تقدیم به تمام عشاق
گذشت عمر و دریغا من و تو ما نشدیم هزار بار شکستیم و همصدا نشدیم
من و تو بی تو و من عجب دردیست چرا به درد دل یکدگر دوا نشدیم
چو رهروان که به شب از کنار هم گذرند غریب وار گذشتیم و آشنا نشدیم
زمانه شد دگر و دیگران دگر گشتند زمان زمان شدن بود ما چرا نشدیم
زمان زمان شدن بود ما چرا نشدیم بر این طلسم فریب هزار ساله دریغ
بر این طلسم فریب هزار ساله دریغ هزار بار شکست آمد و رها نشدیم
مگر شرنگ فنا بود خواب غفلت ما که آفتاب قیامت دمید و پا نشدیم
بخوان به مرثیه"بخوان دوباره بخوان گذشت عمر و دریغا من و تو ما نشدیم
برگرفته از سایت reza-hayati.blogfa.com
عشق و ثروت و موفقیت
* عشق و ثروت و موفقیت *

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید
دل تنگی ها
دل تنگ دل تنگم و راه فراری نیست از این د ل تنگی
بار زندگی بر دوشم سنگین و آوای نا امیدیم بلند
اینجا تاریک تاریک است
مرا با خود ببرید ای کبوتران مسافر
مرا با خود ببرید
مرا که هرگز بر بامی بلند ننشستم
و ستاره ای از آسمان نچیدم
مرا که به هر نقطه ی خاکی پا نهادم
باید از دل بستگی ها دل میبریدم
مرا با خود ببرید
که اینجا دیگر جای من نیست
از من نخواهید که آرام گیرم آرام
که قامت آرامشم را طوفانی خشمگین
بر خاک فکنده
و ریشه تحملم را از جا کنده از جا
به من نگوئید که صبور باشم صبور
که کاسه حوصله ام از صبر خالیست
و جام طاقتم شکسته
درد و دل دختر ترشيده با مادرش
درددل می کرد با چشمی پر آب
گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!
سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد
هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته!
مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت:
دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود
غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن!
گفت دختر مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من!
گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا
کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟
غیر از آن روزی که گشتم همسفر
با سعیدویاسر وایضا صفر
با سه تاشان رفته بودم سینما
بگذریم از مابقی ماجرا!
یک سری هم صحبت صادق شدم
او خرم کرد آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج علی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد،بله
بعد جعفر یار من عباس بود
البته وسواسی وحساس بود
بعد ازآن وسواسی پر ادعا
شد رفیقم خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم
بعدهانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آن که تو را باشد پدر
دل نمی دادم به هرکس اینقدر
خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی
واقعا که پوز مادر را زدی.......
باورش سخته ولي ماجرا واقعي است
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا
هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در
را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی
دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را
باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو
می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده.
لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت
دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که
با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی
کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه
:
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه
اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه
آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام
ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با
هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم
خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی
تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا
کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش
رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت
داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند،
حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام
میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید،
یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من
یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب
هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش
داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق
نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و
گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا
ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که
بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو
، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد
چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت
ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می
کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه
مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای
یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه
از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ
سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی
تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر.
منم باهات میام ...........
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش
ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت
سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره
پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده
بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو
سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم
اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش
عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و
مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای
سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر
زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند
دلتنگي هام
مي ترسم از نبودنت...
و از بودنت بيشتر!!!
نداشتن تو ويرانم ميكند...
و داشتنت متوقفم!!!
وقتي نيستي كسي را نمي خواهم.
و وقتي هستي" تو را" می خواهم.
رنگهايم بي تو سياه است ،و در كنارت خاكستري ام
خداحافظي ات به جنونم مي كشاند...
و سلامت به پريشانيم!؟!
بي تو دلتنگم و با تو بي قرار....
بي تو خسته ام و با تو در فرار...
در خيال من بمان
از كنار من برو
من خو گرفته ام به نبودنت.......
من عشق را در تو تورا در دل دل را در موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر و بستر را برای اندیشیدن به
خاطر تو دوست دارم من بهار را به خاطر شکوفه هایش و زندگی را به خاطر زیباییش
و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم من دنیا را به خاطر خدایش خدایی که تورا خلق کرد دوست دارم........
دلم میخوادوقتی
میای کوچه روآب پاشی کنم
رودیوارای شهرمون عکستو نقاشی کنم
دلم میخوادوقتی میای توکوچه قربونی کنم
صحن وسرای خونه روبرات چراغونی کنم
دلم میخوادوقتی میای یه عالمه گل بیارم
یه شاخه ازاون گل هاروتوباغ قلبت بکارم
دلم میخوادوقتی میای بدی هاروخط بزنم
بعدخودمویواشکی کنج دلت جابکنم
به افسون محو کردی شکــوه های بیکرانــم را
به هر نوعی که بود ای نوش لب بستی زبانم را
به نیکی میبری نامــم ولی چــندان بدی با من
که گم میخواهی از روی زمین نام و نشانم را
به این خوشدل توان بودن که بهر مصلحت با من
نمــایی دوســتی و دوســت داری دشــمنانم را
تنه
رود هم
همه آب ، من پر از وسوسه خواب
واسه رویای رسیدن، منه بی حوصله بی تاب
میونه باور و تردید ، میونه عشق و معما
با تو هر نفس غنیمت، با تو هر لحظه یه دنیا
با تو پر شور و نشاطم ، تو هیاهوی نگاتم
تو یه آوازه قشنگی ، من تو آهنگه صداتم
مثله خنده رو لباتم ، مثله اشک رو گونه هاتم
تو رو میبوسم و انگار شاعره شعره چشاتم
دشت پونه های وحشی ، رنگ التماس و خواهش
موج خاکستری باد ، شعله ی گرم نوازش.......
یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ....
یه غریب اشنا
دل جونمو ربود
اینجوری نگام نکن
گل یاس مهربون
اون غریبه خودتی
تا ابد پیشم بمون
کاش می شد تو جنگلا،یه کلبه داشتیم من و تو
زمین و شخم می زدیم ،دونه می کاشتیم من تو
خودمون خونه می ساختیم ،دستامون گلی می شد
آهن و بتن نبود،دیوارا،کاگلی میشد
وقتی هیزم می آوردم تو میشستی رو به روم
می چکید نم نم بارون رو درختا روی بوم
آتیش کلبه به را بود ،دیگه سردت نمی شد
غم نون زانو می زد،حریف مردت نمی شد
کاش رو کول آدما خورجینی از غصه نبود
عشق آدما به هم فقط توی قصه نبود
کاشکی رو سر گلا منت باغبون نبود
واسه امنیت شهر ،گزمه و پاسبون نبود
ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم
واسه تو یه عمر اسیر تو کنجه این خونه بودیم
ما که رفتیم ولی این رسمه وفداری نبود
قصه ی چشمای تو واسه ما تکراری نبود
ما که رفتیم حالا تو میمونی و عشقه جدید
میدونم چند روز دیگه میشنوم جدا شدید
ما که رفتیم ولی مزده دستای ما این نبود
دله ما لایقه اینکه بندازیش زمین نبود
ما که رفتیم ولی کن قدرتو دونسته بودیم
بیشترم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم
ما که رفتیم ولی دل ندادیم به عشقه کاغذی
قصه يك عاشق
فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ماباقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار همزندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ماپسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواستدیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دستهام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده اززندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خوابتا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه میشه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید بامسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که منو همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تاروزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بودمن اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.هر دومون مثل آدم هایدست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابامامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, ازاتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاش و بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمیدونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم دراون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم وبه سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم منمدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من ازاون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروککوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برایلحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که 10 سالاز عمر و زندگی اش رو بامن سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوبارهداره شاخ و برگ میگیره.من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر وراحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.باصدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگاروجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودمرو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم وقلبش ذره ذره آب میشد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یکجزئ شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اونرو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و درورودی.دستهای اوندور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون.روز آخر وقتی اون رو دراغوش گرفتم به سختی می تونست مقدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: مندر تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اونروز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین روقفل کنم ماشین رو رها کردم, نمیخواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدابشم! اونحیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمیخوام از همسرم جدا بشم.به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اونتا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات ونکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نهبه خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. منحالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواببیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبی دو رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشیرفتم. یک سبد گلزیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون مینویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم میگیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رواز هم جدا کنه...
بايد باور كنيم
خداوندا تو خيلي بزرگي و من خيلي کوچک ولي جالب اينجاست ? تو به اين بزرگي من کوچک را فراموش نميکني ولي من به اين کوچکي تو را فراموش کرده ام
از دست دادن هر انساني که دوستش مي داشتم آزاردهنده بود . گرچه اکنون متقاعد شده ام که هيچکس کسي را از دست نمي دهد زيرا هيچکس مالک کسي نيست . اين تجربه واقعي آزادي است : داشتن مهمترين چيزهاي عالم بي آنکه صاحبشان باشي
تكه هاي پازل
نوشته شده توسط سولماز
آواي دل
توچرا نمی شنوی صدای قلب خسته ام را
توچرا
نمی شنوی درد لبان بسته ام را
چرا
ازحال دلم بی خبری یاور راهم
چرا
امشب نمی پرسی که چیه تو دل زارم
می دونستی چشم براتم روز و شب دنبال پاتم
اما
رد پای تو نیست نمی دونی که باهاتم
یاد تو توی وجودم داره مثل شمع می سوزه
توی
این دیارغربت کسی به حالم نسوخته
می بینی چطور دارم بخاطر تو اشک میریزم
می
بینی چطوردارم بخاطرت شعرمی نویسم
تواین دنیا تک و تنهاپیش اون خدای یکتا
قسمت
میدم به عشقت به اون عشق شب یلدا
نشونم بده
چطوری به تو می رسم دوباره
کمکم
کن با نگاهت یا با چشمک ستاره
تو که ماه آسمونی تو که خوب و مهربونی
تو
که تو این غم دنیا واسه من یه همزبونی
وقتی که ماه رو می بینم توی آسمون آبی
همیشه
حس می کنم داری بیاد من می خوابی
وقتی که یاد توهستم توی خلوت چه غمگینم
باخودم
میگم خدایا چرا من تنها ترینم
اون روزکه داشتی می رفتی چرااشکامو ندیدی
همیشه
عاشقت هستم چرا هرگز نفهمیدی
نمی دونی که دلم تنگه واسه اون دو تا چشمات
نمی
دونی که دلم تنگه واسه اون همه حرفات
حالاکه رفتی بدون بیادتم تاپای جون
اما
ردپای تونیست توی این راه و بیابون
پرواز پرنده
پرواز
پرنده بر شانه هاي انسان نشست
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :اما من درخت نيستم
تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما
گاهي پرنده ها و آدمها
را اشتباه مي گيرم انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد
اما باز هم خنديد
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد
انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد
چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور يک اوج دوست داشتني
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود
پرنده اين را گفت و پر زد
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام
اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد ؟
تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود.
اما تو آسمان را نديدي.
راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد .
آنوقت رو به خدا کرد و گريست......
عشق يعني اين...
اگه يکي رو ديدي که وقتي داري رد مي شي بر ميگرده و نگات ميکنه
بدون براش مهمي
اگه يکي رو ديدي که وقتي داري مي افتي بر ميگرده و با عجله مي ياد سمت تو
بدون براش عزيزي
اگه يکي رو ديدي که وقتي داري مي خندي بر ميگرده و نگات مي کنه
بدون واسش قشنگي
اگه يکي روديدي که وقتي داري گريه مي کني برميگرده مياد باهات اشک ميريزه
بدون دوست داره
اگه يکي رو ديدي که وقتي داري با يه نفر ديگه حرف ميزني ترکت مي کنه
بدون عاشقته
اگه يکي رو ديدي که وقتي داري ترکش مي کني فقط سکوت مي کنه
بدون ديوونته
اگه يکي رو ديدي که از نبودنت داغون شده
بدون که براش همه چي بودي
اگه يکي رو ديدي که يه روز از بي تو بودن مي ناله
بدون که بدون تو مي ميره
اگه يکي رو ديدي که که بعد از رفتنت لباس سفيد پوشيده
بدون که بدون تو مرده
اگه يه روز ديديش که يه گوشه افتاده و يه پارچه سفيد روش کشيدن
بدون واسه خاطر تو مرده
دوستت دارم
سلام نفس زندگیم.
این شمع را اینجا برایت روشن می کنم تا همیشه بماند.
راستی!
دلم گرفته.
چند بار بیرون شمع روشن کردم.
آره.
چشمام را به روشنایی شعله هاشون می دوختم اما حس بدی داشتم.
خلوت و تنها بودم و دوست نداشتم تموم شن.
اما...
اینجا آمدم که دیگر شمعی که به اسمت روشن می کنم نسوزد.
اما نمی دانم چرا هنوز اشک هایم می ریزد؟؟!
عاشقانه دوستت دارم امیدم

این مطلب قشنگ برگزیده ای از وبلاگ بی جوابم نزار می باشد
وبلاگ این دوست در قسمت پیوندهای وبلاگ می باشد
|
می دونی وقتی از تو می نویسم اشک از چشمام جاری میشه اخه فقط تو هستی که قدر اشکای منو می دونی می دونی چند شب دارم به یاد تو چشمامو رو هم می زارم اخه دوست دارم خوابتو ببینم باشه بی معرفت دیگه تو خواب ام نمی خوای بیای می خوام بدونی که توشب و روز منی اگه صبح تا شب چشمام به راه که ببینمت اینو بدون تمام شب رویای با تو بودن یه لحظه تنهام نمی زاره چطور دلت اُمد منو تنها بزاری بری اخه نمی گی دلم واسه بهونه گرفتن ات تنگ می شه چه گویم از پریشان حالی دل زشب های سراسر خالی دل چه می شدکه تو روزی می نشستی عزیزمن به روی قالی دل رسول درد ز داغم چاره ای کن زشب بی چلچراغم چاره ای کن بسوزای عشق بسوزان مستی ام را بسوز ای دل بسوزان هستی ام را
|
آفتاب شرقی
شبی که بغض عشق تمام وجودم را می فشرد و از بی همدمی دلم خراب شده بود
به آسمان پناه بردم یک دفعه چشمم به ستاره ای افتاد که جور دیگری به
من چشمک زداحساس کردم مثل بقیه نیست پس او را به خانه ی زخم خورده ی
دلم با تمام وجود دعوت کردم و دلم را به او هدیه کردم.
ستاره درخشید تمام شبم فقط با بودن آن ستاره روشن شد و پس از آن من هر روز
آرزوی رسیدن شب را می کردم به عشق دیدن آن ستاره حتی روزهای من هم رنگ شب گرفته
بودند عاشق شب و متنفر از روز شدم شبی که مثل هر شب برای دیدن ستاره بی قرار بودم
هر چه نشستم نیامد نیمه شب بود و همه ی ستاره ها بودند جز ستاره ی من برای یک دم
قلبم ایستاد و از ترس آنکه او را از دست داده باشم چشمهایم را بستم ناگهان صدای
رعد و برق مرا به خود آورد چشمهایم را باز کردم با دیدن گریه ی آسمان طاقت نیاوردم
بغض گلویم را فشرد
دلم شکست
فریاد زدم
گریه کردم
در غم غرق شدم
شب بعد دوباره رفتم ولی این بارهم نه از ستاره خبری بود نه گریه ی
آسمان فهمیدم اشک آن شب آسمان به خاطر رفتن ستاره بود
چندین روز بر همین منوال گذشت هر شب را به انتظار بازگشتنش سر کردم
حدودا چهار ماه گذشت ستاره ام باز گشت رخ مانند ماهش را دوباره به نظاره نشتم
برای مدت کوتاهی ماند و من ان روزها خوشبخت ترن عاشق بودم
یکی از شبهای سرد بهاری بود که ستاره را برای آخرین بار به نظاره نشستم
و با او از غم دل گفتم از دوران هجرتش از فراغش از غم نبودنش
او میگریست من هم میگریستم شب بعد باز هم آسمان می غرید و هق هق میکرد
تا نیمه های شب و نزدیکی های صبح در انتظار ستاره ام نشتم اما نیامد
او رفت برای همیشه و من در انتظارش در آن شب بارانی زیر باران پا به پای
آسمان اشک ریختم ...
آسمان که مادر آن ستاره بود چقدر راحت به رفتنش عادت کرد
اما من هنوز که هنوز است
شبها برای دیدن ستاره ام همان ستاره ی بی معرفت
زیر آسمان جلوی نگاه تمسخرآمیز ستارگان دیگر به خود برای آمدنش امید می دهم
میدانم هیچ گاه به رفتنش عادت نمی کنم
و نگاهم بعد از او به هیچ ستاره ای خیره نمی شود...........
بابا زیاد عشقتون رو جدی نگیرید بعضی هاش که الکی از آب در میاد
روزي فكر ميكردم اگر او را با غريبهاي ببينم شهر را به آتش ميكشم ولي امروز حاضر نيستم كبريتي روشن كنم تا ببينم او كجاست
رضا دهقان


سلام به تمامی دوستان عزیز