تولدت مبارک آقا جان8/8/88

 
مجبور شدم به هر کسی رو بزنم    در محضر هر غریبه زانو بزنم    تحقیر شدم چون که فراموشم شد    یک سر به ضامن آهو بزنم

 

 
تقديم به آستان مقدس حضرت علي‌بن موسي الرضا عليه السلام
... بالاخره خودت را نشان دادي. چقدر به دنبال تو اين دشت‌ها را كاويدم. اين اواخر، سرزنش ديگران، اميدم را به يافتنت كمرنگ كرده بود، اما انگار كسي در دلم مي‌گفت، آخرش خودت را نشان خواهي داد. رضا را يادت هست. تو را خيلي دوست داشت و تو هم بعضي وقت ها به رفاقت بين من و او حسادت مي‌كردي. اين را خودت چند بار به من گفتي و من البته پيشتر، از رفتار تو آن را دريافته بودم. اين اواخر آقا رضا هم ديگر طاقتش طاق شده بود. چند بار براي برگرداندن من به انجا آمد. مي‌گفت:« بي فايده است... مرد حسابي، زن و بچه‌ات كه گناهي نكرده‌اند... . احمد را بسپار دست خدا! اين برادرهاي گروه تفحص، خودشان كارشان را بلدند» اما من راضي نمي‌شدم.
يادت مي‌آيد آن ماه‌هاي آخر، همه‌اش از زيارت امام رضا عليه السلام مي‌گفتي و از اين كه دلت براي زيارت حضرت پر مي‌زند. دلت مي‌خواست كبوتر حرم امام رضا باشي. حتي يك بار كه معلم انشاء خواسته بود بزرگترين آرزويتان را برايش بنويسيد، تو نوشته بودي كه دوست داري كبوتر حرم امام رضا عليه السلام شوي. خودت يك بار برايم خواندي. آن وقت‌ها هنوز وارد دبيرستان نشده بودي. بعدها هم هر وقت صحبت از امام رضا مي‌شد، اشك در چشمهايت حلقه مي‌زد. بالاخره مرا هم هوايي كردي.
به تو قول دادم كه اگر در كنكور دانشگاه قبول شوي، حتما تو را به زيارت امام رضا عليه السلام بفرستم اما تو معرفتت بيشتر از اين حرفها بود. خودت خوب مي‌دانستي كه بار زندگي بر روي دوش من است. خرجي تو و مادر و دو تا خواهر كوچكمان، آنقدر برايم سنگين است كه وفا كردن به چنين قولي براي من كه تنها دو سال از تو بزرگتر بودم به سادگي عملي نيست. اما من در تصميم خود جدي بودم و اين جديت وقتي بيشتر مي‌شد كه شور و شيدايي تو را در ضجه‌هاي عاشقانه‌ات را مي‌ديدم. وقتي كه در تاريكي اتاق كوچكت به راز و نياز با معبود خويش مشغول مي‌شدي و چنان اشك مي‌ريختي؛ كه من بارها به اين حال تو غبطه مي‌خوردم.
اين اواخر تا دير وقت در كارگاه مشغول كار بودم و از اين كه مي‌توانستم به قول خودم براي به زيارت فرستادن تو عمل كنم، احساس شادي مي‌كردم. مثل اين كه با جديتي كه در تو سراغ داشتم، مطمئن بودم كه در كنكور هم قبول مي‌شوي. اما تو انگار مال اين دنيا نبودي. اين ماه‌هاي آخر، حال و هوايت كاملا عوض شده بود. از وقتي در بسيج محل ثبت نام كردي، مدام فكر و ذكرت جبهه و جنگ بود. چند بار تصميم گرفتي به منطقه بروي ولي به اصرار من كه تو را به درس خواندن براي كنكور ترغيب مي‌كردم، منصرف مي‌شدي. هر بار كه هوايي جبهه مي‌شدي به تو مي‌گفتم كه: برادرجان، احمد! آخر، بار زندگي روي دوش من به تنهايي سنگيني مي‌كند. تو بايد خوب درس بخواني تا اين بار را از دوش من برداري و هر بار تو به نحوي راضي مي‌شدي و البته درس خواندنت هم روز و شب نمي‌شناخت.
بالاخره امتحان كنكور هم برگزار شد. اما تو منتظر اعلام نتايج نشدي و با حرفهايت راه هر نوع بهانه‌اي را به رويم بستي. حتي وعده زيارت امام رضا عليه السلام هم نتوانست تو را از رفتن منصرف كند.
مي‌گفتي«امام رضاعليه السلام اين جوري بيشتر راضي مي‌شوند» اما من كه مي‌دانستم عشق زيارت امام رضا عليه السلام در تو حد و مرز ندارد، اين تغيير رفتار تو برايم شگفت‌آور بود. بالاخره هم تو پيروز شدي و رفتني و من ماندم، منتظر.
نتايج كنكور را هم اعلام كردند و تو با بهترين رتبه قبول شدي. رشته پزشكي، همان رشته مورد علاقه‌ات، و من خوشحال از قبولي تو و از اين كه بالاخره وعده‌ام را در حقت عملي مي‌كنم.
اما روزها گذشت و از تو خبري نشد. از موعد ثبت‌نام دانشگاه هم گذشت، چند بار در پي يافتنت به منطقه اعزام شدم، اما هر بار دست خالي برگشتم. هيچ اثر و نشانه‌اي از خودت بجا نگذاشتي همان روزها بود كه يك شب تو را در خواب ديدم. چقدر نوراني شده بودي! نوراني‌تر از هميشه، و جامه‌اي سپيد‌ بر تن. به من گفتي، كه امام رضا عليه السلام به ديدنت آمده‌اند و از من تشكر كردي كه به وعده‌ام وفا كردم.
تو كه رفتي، خانه ما سرد و بي‌روح شد. ديگر از آن شوخ ‌طبعي‌هاي هميشگيت خبري نبود. مادر به انتظار آمدنت چشمان اشكبارش را به در دوخته بود و هر صبح و شام اتاق كوچكت را به اميد ديدار دوباره‌ات مرتب مي‌كرد. بالاخره هم داغ انتظار تو بيمارش كرد. چند ماهي در بستر بيماري بود. پزشك‌ها از علاجش قطع اميد كرده بودند و سرانجام روح خسته‌اش از قفس تن رها شد و چشمان منتظرش براي هميشه بسته ماند.
اكنون سالها از آن روزها مي‌گذرد و من بارها تو را در خواب ديده‌ام و هر بار در حرم امام رضا عليه السلام.
دفعه آخري كه تو را در خواب ديدم باز هم به زيارت امام رضا عليه السلام رفته بودي. اما اين بار من هم با تو بودم. يادم نيست چه ‌چيزي در گوشم زمزمه كردي، فقط مي‌دانم چند روز بعد بليط مشهد گرفتم و عازم زيارت امام رضا عليه السلام شدم. كنار ضريح امام رضا عليه السلام بارها تو را در ميان جمعيت ديدم و آن وقت بود كه با امام خود عهد كردم به منطقه بيايم و بدون تو باز نگردم. از آن روز تا الان شش ماه مي‌گذرد و من در اين شش‌ ماه براي يافتن تو سرتا سر اين دشت را كاويده‌ام. در اين مدت با برادران تفحص، شهداي زيادي را از دل خاك بيرون كشيده‌ايم. اين اواخر بد جوري دلم تنگ شده بود. ديشب دوباره تو را در خواب ديدم. مثل هميشه حرم امام رضا عليه السلام بودي و جامه سفيدي بر تن داشتي و صورتي نوراني‌تر از هميشه. لبخند‌زنان به استقبالم آمدي و مرا سخت در آغوش كشيدي. صبح كه بيدار شدم، هنوز شيريني اين ديدار را در وجودم حس مي‌كردم.
هنوز ساعتي از شروع كارمان نگذشته بود كه صداي شكسته‌ شدن استخوانهايت را در زير بيل مكانيكي شنيدم بعد با التهابي كه سابقه نداشت، خاك ها را از بدن استخواني‌ات كنار زدم. از همه وسايلت فقط آن عكس امام كه همان روزهاي آخر به تو هديه داده ‌بودم و تو آن را پرس كرده بودي، سالم بود. با ديدن عكس دلم يك دفعه فرو ريخت. باورم نمي‌شد كه مهمان هر شب روياهايم را يافته‌ام. شور وصل قابل وصف نبود ... .
دفتر يادداشت پوسيده‌ات را به سختي ورق زدم. چيزي از آن باقي نمانده بود، جز دو كلمه كه به راحتي قابل خواندن نبود. دقت كردم، نوشته بود: كبوتر حرم ...
 

تولد امام رضا(ع)  

شیخ صدوق به سند معتبر از نجمه مادر امام رضا(ع) روایت کرده است که می گفت زمانی که امام رضا (ع) را حامله بودم به هیچ وجه احساس حمل و سنگینی در خود نمیکردم و زمانی که در خواب بودم صدای تسبیح و تهلیل و تمجید حق تعالی را از شکم خود میشنیدم و میترسیدم و زمانی که از خواب بیدار میشدم صدایی را نمی شنیدم .و هنگامی که آن فرزند سعادتمند از من متولد شد دستهای خود را بر زمین گذاشت و سر مطهر خود را به سوی آسمان بلند کرده لبهای مبارکش حرکت میکرد و سخن میگفت که من نمی فهمیدم در آن زمان حضرت امام موسی (ع) به طرف من آمد و فرمود: ای نجمه این کرامت پروردگارت برای تو مبارک و گواراباشد.پس آن فرزند سعادتمند را در جامه سفیدی پیچیده وبه آن حضرت دادم , حضرت در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و آب فرات طلبید و کامش را با آن آب برداشت پس به دست من داد و فرمود که بگیر این بقیه خدا است در زمین و حجت خدا است بعد از من.
همچنین ابن بابویه از محمد بن زیاد روایت کرده است که گفت از حضرت امام موسی (ع) شنیدم در روزی که حضرت امام رضا (ع) متولد شد می فرمود که این فرزند من ختنه کرده و پاک و پاکیزه متولد شد و جمیع ائمه (ع) چنین متولد میشوند

یا ضامن آهو

به خودم گفتم در این ایام تعطیل یه یادی از از امام هشتم همون اما رئوف بکنم که خیلی از مشکلات من رو باز کردند خیلی...

حالا هم مطلبی رو در مورد شهادت مظلومانه این امام غریب براتون آماده کردم که از سایت خادم امام رضا(ع) گرفتم امیدوارم همه مون دوستداران این امام باشیم

 

شهادت امام رضا (ع)  

شهادت آن جگر گوشه رسول خدا (ع) به روایت ابوالصلت چنان است که گفت : روزی در خدمت آقا علی بن موسی الرضا (ع) ایستاده بودم ایشان فرمودند : که برو و داخل قبه هارون الرشید شو و از چهار طرف قبر او یک کف خاک بیاور من این کار را انجام دادم و وقتی آن را آوردم آن قسمتی از خاک را که از پس و پشت او برداشته بودم  بوئید وبه زمین ریخت و فرمود : مامون می خواهد که قبر پدر خود راقبله قبر من نماید و مرا در این مکان مدفون سازد .سنگ سخت بزرگی  ظاهر می شود که اگر هر چه کلنگ در خراسان هست جمع شود نمی تواند آن سنگ را بکنند.
سپس خاک بالای سر و پایین پا  را استشمام نمود آن قسمت از خاک را که سمت قبله بود بویید و فرمود که فردا به مجلس مامون خواهم رفت اگر از خانه سر نپوشیده بیرون آمدم با من صحبت کن و اگر چیزی بر سر پوشیده باشم با من سخن مگو.
ابوالصلت گفت فردا صبح وقتی امام رضا (ع) نماز صبح را خواندند لباسهایشان را پوشیدند و در مهراب خویش نشستند
و منتظر ماندند تا غلامان  مامون آمدند آنگاه کفش خود را پوشیدند و ردای مبارکشان را به دوش افکندند و به مجلس مامون رفتند و من در خدمت آن حضرت بودم.
وقتی به آنجا رسیدیم طبقی چند از انواع میوه ها نزد وی نهاده بودند و او خوشه انگوری را که بعضی از دانه های آن زهر آلود بود در دست داشت و بعضی از دانه های آنرا که آلوده به زهر نبود برای رفع تهمت می خوردند.
چون امام رضا (ع) را دید مشتاقانه از جای برخاست و دست بر گردن مبارکش انداخت و میان دو دیده او را بوسید و آنچه از لوازم احترام ظاهری بود لحظه ای فرو گذار نکرد . ایشان را به جای خود نشاند و ان خوشه انگور را به وی داد و سپس گفت : یابن رسول الله از این انگور نکوتر ندیده ام.
حضرت فرمود: که شاید انگور بهشت از این نکوتر باشد.
مامون گفت: از این انگور تناول نما.
حضرت فرمود : که مرا از خوردن این انگور معاف دار.
مامون مبالغه زیاد کرد و گفت :
البته باید از این انگور بخورید مگر مرا متهم میداری با این همه اخلاص که از من مشاهده می نمایی , این چه گمانی است که به من می بری , و آن خوشه انگور را گرفته و چند دانه از ان را خورد و دوباره به دست حضرت داد و سپس به امام گفت  که از این انگور میل نمایید آن امام مظلوم چون سه دانه  از آن انگور زهر آلود خورد حالش دگرگون شد و خوشه انگور را به زمین افکند و متغیر الاحوال از آنجا بلند شد.
مامون گفت : یابن عم به کجا می روی؟
فرمود : به آنجا که مرا فرستادی!
و سپس غمگین و نالان سر خود را پوشیده و از خانه مامون خارج شد. 

صحن انقلاب سقا خانه اسماعیل طلا(حرم امام رضا(ع))

رواق امام خمینی(ره) حرم امام رضا(ع)

طریقه خواندن صیغه ازدواج موقت

طریقه خواندن صیغه ازدواج موقت

خواندن صیغه توسط مرد و زن کافی است و نیازی به  شخص دیگری ندارد.

اگر خود زن و مرد بخوانند کافی است و اگر عربی بلد نیستند می توانند به زبان دیگر بخوانند بعد از تعیین مدت صیغه (ازجهت زمانی ) و مبلغ مهر به طور دقیق زن میگوید :

زَوَِّ جتُکَ نفسی فی المُدة المَعلومَه علی المِهر المَعلوم

سپس مرد میگوید: قَبلت ُ.

به زبان فارسی به این شکل است :

زن بگوید: من خودم را به ازدواج تو در آوردم با مهریه معلوم ودر وقت معین.

مرد بگوید : قبول کردم

جهت یادآوری دوستان عرض کنم که قبلا باید مقدار مهریه و مدت ازدواج تعین شده با شد .بعد صیغه عقد خوانده شود. ضمنا دختران باكره كه سابقه ازدواج ندارند بنا بر نظر عده ای از مراجع لازم است در ازدواج موقت نخست از پدر اجازه بگیرند. به امید اینكه همه به رفع نیازهای خود از راه شرعی و الهی رو آورند.  انشاء الله

دو تصویر از قبر حضرت یوسف در نزدیکی شهر نابلس فلسطین  

این دو تصویر پایین مربوط به قبر حضرت یوسف در نزدیکی شهر نابلس فلسطین می باشد

 



حدیثی از امام رضا(ع)

 امام رضا (ع)
عقل شخص مسلمان تمام نيست ، مگر اين كه ده خصلت را دارا باشد : از او اميد خير باشد ، از بدي او در امان باشند ، خير اندك ديگري را بسيار شمارد ، خير بسيار خود را اندك شمارد ، هرچه حاجت از او خواهند دلتنگ نشود ، در عمر خود از دانش طلبي خسته نشود ، فقر در راه خدايش از توانگري محبوبتر باشد ، خواري در راه خدايش از عزت با دشمنش محبوبتر باشد ، گمنامي را از پرنامي خواهانتر باشد . سپس فرمود : دهمي چيست و چيست دهمي ! به او گفته شد : چيست ؟ فرمود : احدي را ننگرد جز اين كه بگويد او از من بهتر و پرهيزگارتر است

حدیثی از امام حسین(ع)

امام حسين (ع)
اي فرزند آدم ، دمي بينديش و با خويشتن بگو كه پادشاهان جهان و جهانمداران كجايند؟ آنان كه خرابيهاي جهان را آباد مي كردند و جويهاي آب حفر مي نمودند و درختان آن را مي كاشتند و شهرهاي آن را آباد مي ساختند، به كجا رفتند؟ صاحبان ثروت از ثروت و همه چيز خود با بي ميلي جدا گشتند و ديگران وارث آن گرديدند، ما نيز به زودي به آنان خواهيم پيوست .

اربعين حسيني

باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است
باز اين چه نوحه و چه عزا و چه  ماتم  است
باز اين چه رستخيز عظيم است  كز زمين
بي نفخ صور خواسته تا عرش اعظم است
اين   صبح   تيره باز  دميد از  كجا  كزو
كار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گويا طلوع مي كند از  مغرب آفتاب
كآشوب در تمامي ذرات عالم است
گر خوانمش قيامت دنيا  بعيد   نيست
اين رستخيز عام كه نامش محرم است
در بارگاه قدس كه جای ملا   نيست
سرهاي قدسيان همه بر زانوي غم است
جن و ملك بر آدميان نوحه مي كنند
گويا عزاي اشرف   اولاد   آدم  است
خورشيد آسمان و زمين نور مشرقين
پرورده كنار رسول  خدا حسين
     

لعنت خدا بر قاطل حسین(ع)

السلام علی الحسین و علی علیّ بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین

 
 
برخي از پيش‌گويي‌هاي پيامبران و اوليا درباره حادثه كربلا
ابراهيم علیه السلام به سرزمين كربلا رسيد. آرام آرام با مركبش مي‌گذشت كه ناگهان به گودال قتل‌گاه رسيد و اسب، او را به زمين زد. ابراهيم علیه السلام زبان به استغفار گشود و عرض كرد: خدايا! از من، چه خطايي سر زده است كه به اين بلا دچار شدم؟
جبرئيل نازل شد و عرض كرد: «اي ابراهيم! از تو گناهي سر نزده است. در اين سرزمين، فرزند آخرين فرستاده خدا، ـ محمدبن عبدالله ـ را به قتل مي‌رسانند.
 
  •  حضرت آدم در كربلا
هنگامي كه حضرت آدم علیه السلام به زمين فرستاده شد، ميان او و همسرش «حوا» جدايي افتاد. آدم براي يافتن همسرش، به جست‌وجو پرداخت. در ميانة راه، گذارش به كربلا افتاد. پس بي‌اختيار، اشك از چشمانش جاري شد و ابري از غم، دلش را تسخير كرد. سر به آسمان بلند كرد و گفت: خدايا! آيا ديگربار، دچار معصيتي شده‌ام كه اين حال به من دست داده است؟
خطاب رسيد : «اي آدم! گناهي از تو سر نزده است، بلكه در اين سرزمين، فرزند تو ـ حسين علیه السلام ـ  را با ستم، به قتل مي‌رسانند»
عرض كرد: خدايا حسين كيست؟ آيا از پيامبران است؟
ندا آمد: «نه، پيامبر نيست، ولي فرزند پيامبر آخرالزمان ـ محمد بن عبدالله ـ است.»
عرض كرد: خدايا! قاتل او كيست؟
خطاب آمد: «نامش يزيد است كه ملعون آسمان‌ها و زمين‌ است.»
در اين هنگام، به جبرئيل رو كرد و گفت: دربارة قاتل حسين علیه السلام چه بايد كرد؟
جبرئيل گفت: «بايد او را لعن كرد».
آدم علیه السلام چهار بار يزيد را لعن كرد و راه خود را در پيش گرفت و از سرزمين كربلا خارج شد.1

 

  •  كشتي نوح در كربلا
عجله كنيد: «همه سوار بر كشتي شويد. كودكان را فراموش نكنيد. عذاب خداوند نازل شده است» اين كلامي بود كه حضرت نوح علیه السلام به قوم خود مي‌گفت: از آسمان و زمين آب فوران مي‌كرد. وزش باد شديد نيز وحشت و اضطراب مردم را دو چندان كرده است. همه بر كشتي سوار شدند و كشتي بر امواج پر تلاطم آب سرگردان شد. مدتي در راه بود كه ناگهان از حركت ايستاد. نوح علیه السلام، مضطرب و نگران با خود مي‌گفت: خدايا! چه شده است؛ چرا كشتي حركت نمي‌كند؟
ناگهان ندا آمد: «اي نبي‌الله! اين‌جا، سرزميني است كه فرزند زادة خاتم الانبيا صلی الله علیه و آله و سلّم و پسر اشرف اوليا كشته مي‌شود.»
نوح پرسيد: قاتل او كيست؟
ندا آمد: «قاتل او، ملعون آسمان‌ها و زمين است.» نوح علیه السلام چهار بار قاتـلان آن حضرت را لعن كرد تا سرانجام كشتي به راه افتاد و از غرق شدن نجات پيدا كرد.2

 

  •  عبور حضرت ابراهيم از قتل‌گاه
ابراهيم علیه السلام به سرزمين كربلا رسيد. آرام آرام با مركبش مي‌گذشت كه ناگهان به گودال قتل‌گاه رسيد و اسب، او را به زمين زد. ابراهيم علیه السلام زبان به استغفار گشود و عرض كرد: خدايا! از من، چه خطايي سر زده است كه به اين بلا دچار شدم؟
جبرئيل نازل شد و عرض كرد: «اي ابراهيم! از تو گناهي سر نزده است. در اين سرزمين، فرزند آخرين فرستاده خدا، ـ محمدبن عبدالله ـ را به قتل مي‌رسانند.»
قاتل او كيست؟
جبرئيل گفت: «قاتل او، ملعون آسمان‌ها و زمين است كه قلم، بر روح اعظم، لعن او را نگاشته است.» در اين هنگام، ابراهيم دست خود را به طرف آسمان بالا برد و در حق قاتلان آن حضرت، لعن و نفرين كرد.3
 
  •  باد و سليمان علیه السلام
سليمان بر بساط خود، در آسمان در حال حركت بود. ناگهان، باد به جنب‌و جوش افتاد و بساط سليمان از كنترل وي خارج شد. سليمان علیه السلام تعجب كرد و وحشت و اضطرابي عجيب، سراپاي او را فرا گرفت.
پرسيد: چه شده است؟
باد جواب داد: ما به
 قتل‌گاه حسين علیه السلام رسيده‌ايم.
سليمان پرسيد: حسين علیه السلام
 كيست؟
باد گفت: او فرزند علي بن ابي‌طالب و دختر خاتم ‌الانبيا ـ محمد مصطفي ـ است كه در اين سرزمين، به دست قومي جفاكار به قتل مي‌رسد.
سليمان پرسيد: نام قاتلش كيست؟
پاسخ داد: او ملعون زمين و آسمان‌ها است.
در اين هنگام، سليمان دست به آسمان برداشت و يزيد را لعن كرد. باد به خود آمد و بساط سليمان را برداشت و از زمين كربلا دور كرد.5
 
  •  موسي و كربلا
موسي علیه السلام با «يوشع‌بن نون» در راه بودند كه ناگهان، نعلين موسي پاره شد و خاري در پايش فرو رفت و خون از آن جاري شد. موسي رو به آسمان گفت: خدايا! مگر از من گناهي سر زده است كه به چنين كيفري، در دنيا مبتلا مي‌شوم؟
خطاب رسيد: «اي موسي! نام اين سرزمين كربلا است و در همين سرزمين، خون حسين علیه السلام ريخته مي‌شود و به دست قومي جفاكار به قتل مي‌رسد.»
موسي گفت: خدايا! حسين كيست؟
خطاب آمد: «او فرزند محمد مصطفي، آخرين فرستادة من، است.»
عرض كرد: قاتل او كيست؟ فرمود: «كسي است كه ماهيان دريا و وحشيان صحرا و پرندگان هوا نيز او را لعن مي‌كنند.»
موسي علیه السلام نيز رو به آسمان كرد و قاتلان حسين علیه السلام را لعن و نفرين كرد و با يوشع از زمين كربلا گذشت.5
 
  •  عيسي علیه السلام  و كربلا
عيسي علیه السلام كه در جمع حواريان بود و از سرزمين كربلا مي‌گذشت، پس از شنيدن خبر قرار گرفتن شيري بر سر راه عابران، جلو آمد و رو به شير گفت: چرا در اين راه نشسته‌اي و مانع رفت و آمد عابران هستي؟
حيوان به زبان آمد و گفت: يا نبي‌الله! نمي‌گذاريم از اين‌جا بگذري، مگر آن كه بر يزيد، قاتل حسين، لعن كني.
عيسي علیه السلام پرسيد: قاتل او كيست؟
شير گفت: ملعون چرندگان و پرندگان و درندگان بيابان‌ها است، به ويژه در ايام عاشورا.
عيسي علیه السلام به همراه حواريان دست به آسمان برداشت و يزيد و قاتلان امام حسين علیه السلام را لعن كرد. آن‌گاه شير از سر راه كنار رفت و آنان از آن سرزمين گذشتند.

یا حسین

بین الحرمین

عکس های مذهبی و حرم امامان

 

ماه مبارک رمضان





مردم ، ماه خدا (رمضان) با بركت و رحمت و بخشش به شما روى آورده است...

پيامبر اعظم (ص)  

تاملى در مسئله دعا
دعاى افتتاح
دعاى ابو حمزه ثمالى
دعاى دهه آخر ماه مبارك رمضان
دعاى وداع ماه مبارك رمضان
دعاى هنگام سحر
دعاى هنگام‏افطار
دعاى سى روز ماه

دعای روزهای ماه مبارک رمضان

ردیف

عنوان

اجرا

حجم
(KB)

زمان
1 دعای روز اول 114 0:01:14
2 دعای روز دوم 116 0:00:57
3 دعای روز سوم 98 0:00:47
4 دعای روز چهارم 193 0:01:36
5 دعای روز پنجم 109 0:00:53
6 دعای روز ششم 91 0:00:44
7 دعای روز هفتم 107 0:00:52
8 دعای روز هشتم 93 0:00:45
9 دعای روز نهم 134 0:01:06
10 دعای روز دهم 102 0:00:49
11 دعای روز یازدهم 147 0:01:13
12 دعای روز دوازدهم 119 0:00:58
13 دعای روز سیزدهم 118 0:00:58
14 دعای روز چهاردهم 118 0:00:58
15 دعای روز پانزدهم 154 0:01:16
16 دعای روز شانزدهم 108 0:00:53
17 دعای روز هفدهم 130 0:01:04
18 دعای روز هجدهم 117 0:00:57
19 دعای روز نوزدهم 112 0:00:55
20 دعای روز بیستم 109 0:00:53
21 دعای روز بیست و یکم 110 0:00:53
22 دعای روز بیست و دوم 147 0:01:13
23 دعای روز بیست و سوم 123 0:01:00
24 دعای روز بیست و چهارم 113 0:00:55
25 دعای روز بیست و پنجم 96 0:00:46
26 دعای روز بیست و ششم 87 0:00:42
27 دعای روز بیست و هفتم 113 0:00:55
28 دعای روز بیست و هشتم 102 0:00:50
29 دعای روز بیست و نهم 103 0:00:50
30 دعای روز سی ام 99 0:00:48

 

 

یا امام حسین


آخر هم مي دونم از عشق تو كشته مي شم . دوباره بازار پرچم و سنج فروشي ها رونق پيدا كرده چند روزي بيش تر تا ماه عشاق نمانده ارباب خيلي دلتنگ اون صحن و سراتم سه ساله كه در حسرت يه زيارت دوباره شب و روز بي تابم و مي سوزم و همچنان منتظرم . آقا جان اون موقع ها كه ما از تو فرار مي كرديم دست ما را گرفتي و كربلا بردي حالا كه دنبال شما مي آيم چرا اذن يك زيارت ديگه نمي دي ؟ گاهي خيال مي كنم از من بد بدكار بريده اي ؟؟!! بخدا دلم تنگ يه بار ديگه شب تا صبح تو حرمت جلو شش گوشه ات بشينم و عقده دل وا كنم

مي خانه دگر جاي من بي سر و پا نيست
روزي من خسته چرا كرب و بلا نيست

ارباب از اين روزگار بي كسي و از اين دل هاي سنگي خسته ام مولا جان مردم ديار ما مانند مردم كوفه اند امام و صاحبمان در غيبت است و مدام مي گوييم آقا بيا ولي مسلم و فرستاده و نائب او را ياري نمي كنيم . ارباب در شهر ما ديگر كسي از ولي و علي زمان تبعيت نمي كند و تهران همان كوفه است . آقاي من دلم براي صحن و سراي علمدار رشيدت تنگ است . جان ما به فداي ياران و انصارت ولي در شهر ما كسي خبري از ياران حزب خدا و شهدا نمي گيرد ديگر كمتر كسي را مي توان يافت كه در ياد شهدا و بسيجيان اين سپاهيان خميني باشد . يا سيد الشهدا جان ما به فداي نخ معجر حضرت زينب «سلام الله عليها» اما در شهر ما حجاب .... . در شهر ما همه فقط دم از ادامه راه شما مي زنند و براي شما اقامه عزا مي كنند ولي در عمل خبري از آن عزاداري ها نيست و به جرات مي توان گفت كه تهران همان كوفه است ارباب دل تنگم سفر كرب و بلا مي خواهد ... آقاي من در اين شهر ظلمت گرفته و غرق در گناه نفسم ديگه بالا نمي آيد . آقا جان تو را به آن حاجي شش ماه ات تو را به آن حاج خانم سه ساله ات تو را به قاسم و علي اكبر و عباست قسم ما را به خيل كربلائيان و شهدا برسان .

 

كعبه سنگ نشاني است كه ره گم نشود

امام معصوم حقيقت كعبه است در بعضی اخبار هم هست که وقتی حضرت ولی عصر «عج» ظهور کنند ٬ قبله را به سمت کربلا بر می گردانند .

 

يا حسين كوفه ميا

گـر ســر ما بــه قــدوم تو دوان خـواهد شد      دوش ما راحت از اين بار گران خواهد شد
بــه بـــلـنـــداي قــدت بــر تو ســلامي دادم      زيـن بــلــنــداي ادب مـسلم عيان خواهد شد
از خــدا خواسـتـه ام ذبـــح مـنـاي تـو شوم      زده ام فـالي و امــروز هـمـان خـواهــد شد
قسمـتـم نــيست كه نوشــم قدحــي آب روان     عـيـد قـربـان من اكـنون رمـضان خواهد شد
سـنــگ بــر روي هــلال تـو نمـايـند حـلال      سـر تـو بـر سر دروازه نـشـان خـواهد شد
چـون سر ني سر گــيسوي تو بي تاب شود      نــفـس بــاد صــبـا مـشك فـشـان خـواهد شد
بــه دو ابــروي تـو سـوگند كه در مكه بمان      ورنـه هر قـبـله نما رقـص كـنان خواهد شد
بـــر ســر دارالاماره جــگــرم مي ســوزد      كه جگر گوشه ي زهرا به سنـان خواهد شد

زيــــنـــب خســتـــه هراســـان سكينه بشود     چــشـم نرگـس به شـقـايق نـگران خـواهد شد
روزي آيد كه كشي تير برون از دل خويش     قـامـت زيــنـبـت از غصه كمـان خواهد شد

محمد سهرابي

  ای قوم به حج رفته کجایید کجایید         معشوق همین جاست بیایید بیایید

همه ی حجاج قربانی خود را به قربانگاه بردند و در راه خدا ذبح کردند  و به سمت خانه ی خدا رهسپار شدند و حاجی کعبه ی عشق نیز قربانی به درگاه حضرت دوست تقدیم می کند و کعبه ی دل را با قربانی کردن نفس خود و پاگذاشتن بر روی امیال نفسانی و وساوس شیطانی مصفا می کند که خانه ی دل منزلگه معشوق باشد نه بت خانه ی اغیار . اما ............ اما ................

اما یه حاجی قربانی خود را به کربلا می برد و به عرش خدا رهسپار می شود . 

     از مردم گمراه جهان راه مجویید               نزدیک ترین راه به الله حسین است

خطي به عرش از وسط گنبد طلاست
راحت كنم تو را ته اين خط خود خداست

از ميان تمام آرزوهايم آرزو کردم تا تو بيايي

الهی!

از آنچه نخواستی چه آیــــد؟

 و آن را که نخواندی کی آیــد؟

تا کشته را از آب چیست؟

 و نا بایسته را جواب چیست؟

تلخ را چه سود اگر آب خوش در جوار است؟

و خار را چه حاصل از آن که بوی گل در کنار است؟

 

   

بعد از رفتنت دستان منتظرم را در باغچه احساس تو کاشتم

تا که به وقت آمدنت درختي شود از چشم انتظاري هاي من

و تمام خاطرات کخنه ات را قاب کردم

و بر ديوار احساس فرو ريخته ام آويختم تا تو بيايي

هر چند که بغض و کينه همچون پيچکي

 بر استواري هاي تن زخمي دا شکسته ام

پيچيده ليک هنوز سحرگاهان

 اشک قرباني ميکنم تا تو بيايي

و بعد از رفتنت لحظه ها را ميشمارم تک به تک

و خورشيد را براي حضور

بيشرمانه در آسمان ملامت ميکنم

و چشمانم را بدرقه راهت ميکنم

و اشکهايم را پشت پايت ميريزم تا که شايد:

 نه براي من به حرم انتظارم باز آيي

و به نگاه سردت که از پشت پنجره چشمانت

به انتظارم طعنه وار ميخنديد دل نبستم

و از حاشيه تنهايي مسير گم کرده

 نفسهايت را جستجو کردم

من تورا تنها از ميان تمام آرزوهايم

 آرزو کردم تا تو بيايي

مهدی بیا...

 

جدید ترین عکس های مذهبی

Click to view full size image

دل نوشته ای به امام زمان

بسمه تعالی

ای امام زمان ، ای بهترینم ، برایت می نویسم ، از تو که  نیستی تا سر بر شانه هایت نهم ولی هر لحظه و همیشه بر شهر امن شانه هایت آرام می گیرم . از تو می نویسم که آهنگ کلامت قلبم را بی قرار می کند ، کاش بودی تا زندگی را در آغوش گرم و مهربانت با تمام وجود لمس می کردم ، انگار کاغذ هم منتظر است تا بار دیگر از تو بنویسم . از تو می نویسم ، تا باور کنی که بی صبرانه انتظار ظهورت را می کشم ، هنوز نام تو در خاطر من قدم می زند تا باور کنی عاشقانه می پرستمت . تو معبود نوشته  های منی تنها بهانه شعرها و گفته هایم ، تو امید آرزوی دل غمگین منی ، نمی دانم که چگونه عاشقم کردی؟ نمی دانم چه در کلامت نهفته بود که شیفته و شیدایت شدم ؟ ای بهترینم ، دیدی نازنینم که گلبرگ های رز سرخ هنوز لای دفتر خاطراتم جا مانده و بوی یاس نگاهت در قبله گاه نگاه خیسم می‌پیچد ، دیدی که رفتی اما هنوز جای گامهایت بر روی خیابان دلم جاریست . هنوز از پشت پنجره ی غم زده به امید صبح جمعه به انتظار نشسته ام . پرده تاریکی پنجره را کنار بزن تا ببینی که بهار رسیده و پرنده های دلم چگونه برای آمدنت دعا می خوانند ، ای کاش یک روز به  سراغم بیایی ، اگر بیایی جای قدم هایت را قاب می گیرم و در طاقچه روبه رویم می گذارم ، اگر یک روز به دیدنم بیایی ، هر روز عصر کوچه را گلاب پاشی می کنم .

امروز در کلبه ای نیمه گرم به انتظار نشسته ام تا تو بیایی ، هنگامی که شعله های پر نور عشقت در دلم ریشه کرد و زمزمه ی آمدنت را در غروب های مبهم جمعه گم کردم ، شوق دیدنت را چه کنم ، قلبم از ندیدنت رنگ تنهایی گرفته ، صدای پر امید قناری بوی غم و دلتنگی گرفت آخر جز تو چه کسی را برای دیدن بهانه کنم در اعماق وجودم فقط به تو می اندیشم و تنها تو را می طلبم . ای کاش می‌دانستی هر نفست برایم معنایی دارد ، کاش می توانستی نگاه پر معنای مرا بخوانی وقتی که نباشی شب نا تمام غصه هایم هرگز سحر نمی شود .

 ای مهدی ای تنها ترین واژه ی عشق ، دلم برایت تنگ شده است ، عزیزم در شب های بارانی من با چشمی خیس و تنها و غریب  سر بر زانو می گذارم و تنها به یاد تو هستم ، آری تنها با یادتوست که تکیه گاه مهمی برای دل بارانی من است .

ای مهدی من منتظر می مانم تا بگویی تا کی باید در انتظارت بمانم . ای تنها بهانه ی زندگیم ، هنوز منتظرم تا سکوت انتظار را بشکنی تا من عشقم را به تو بفهمانم . روزی تو خواهی آمد با چشمانی که در پیاله های شیرین آن موج می زند ، با دستانی پر از عطوفت و دامانی پر از سخاوت .

 ای نازنینم تو آن قدر روشن و مهربانی هستی که هر قلب تاریک را پر  از نور می کنی . عزیزم قلبم به عشق تو می تپد و نفس هایم را فقط به امید تو می کشم . ای که معنای واقعی عشق را به من آموختی . ناجی قلبم ! باور کن هنوز هم منتظرت هستم ولی با قلبی پیر و خسته ، روزی تو می آیی شمع محفل همه منتظرانت را روشن می کنی و قلب های شکسته را به هم پیوند می زنی ای کاش می دانستیم ندبه و غروب  جمعه چه رازی دارد ، کاش می دانستم چرا غروب جمعه غمگین است ، ای کاش دل ها سهمیه بندی می شد و سهمیه ی من ، دل تو می شد فقط قلب پاک تو . حتی اگر برای تمام عمر کسی از من یادی نکند باتو بودن برای من بس است و این است سرود خوشبختی من . این تنها آرزوی من است که آخرین ثانیه های عمرم فقط به یاد تو باشم ، بیا ای باران رحمت که تشنه ی یک قطره آب تویم .

شهادت امام رضا(ع)

شب نوزدهم شب ضربت خوردن حضرت علی (ع)

 

محراب کوفه امشب در موج خون نشسته

يا عرش کبريا را سقف و ستون شکسته

سجاده گشته رنگين از خون سرور دين

يا خاتم النبيين، يا خاتم النبيين

از تيغ کينه امشب فرقي دو نيم گرديد

رفت آن يتيم پرور، عالم يتيم گرديد

ديگر نواي تکبير از کوفه بر نيامد

نان آور يتيمان ديگر ز در نيامد

غمخوار دردمندان امشب شهيد گرديد

امشب جهان ز فيض حق نااميد گرديد

تنها نه خون به محراب از فرق مرتضي ريخت

امشب شرنگ بيداد در کام مجتبي ريخت

امشب به کوفه بذر کفر و ضلال کِشتند

مرغان کربلا را امشب به خون کشيدند

تيغ نفاق امشب بر فرق وحدت آمد

امشب به نام سجاد خط اسارت آمد

امشب به محو خادم، خائن دلير گرديد

آري برادر امشب زينب اسير گرديد

باب عدالت امشب مسدود شد بر انسان

امشب بناي وحدت در کوفه گشت ويران

امشب جهان ز فيض حق نااميد گرديد

امشب بنام قرآن، قرآن شهيد گرديد

سجاده گشته رنگين از خون سرور دين

يا خاتم النبيين، يا خاتم النبيين

"حميد سبزواري"

 

عاشوراي حسيني

شهادت سالار شهیدان و ایام محرم و صفر را به مسلمین و شیعیان تسلیت عرض می کنم

گامى به سوى شناخت امام حسين عليه السلام

امام(ع) در سـوم يا چهارم شعبان سال چهارم هجرى در مـدينه ديده به جهان گشـود. 6 سال در زمان جـدش, 30 سال در كنار پـدرش و 10 سال در كنار بـرادر و پـس از آن 10 سال در اوج قـدرت معاويه با وى مبارزه كرد و سـرانجام در محـرم 61 هجـرى در كـربلا به شهادت رسيد.

تولد امام حسين(ع)

امام رضا(ع) مى فرمايد: چون حسيـن(ع) متولد شد و او را نزد رسول اكرم(ص) آوردند, حضرت در گـوش هاى وى اذان و اقامه گفت و مراسـم نامگذارى به پايان رسيد. پيامبـر (ص) او را بـوسيـد و گـريه كـرد و فرمـود: ((تـو را مصيبتـى عظيـم در پيـش است. خـداوند لعنت كند كشنده او را.)) در روز هفتم نيز پس از ايـن كه برايش ((عقيقه)) كرد, از شهادت او خبـر داد و فرمـود: ((گروهـى كافـر ستمكار از بنى اميه او را خواهند كشت.))

فطرس ملك آزاد شده حسين است

از حضـرت صادق(ع) روايت شـده كه فطـرس ملكـى از حاملان عرش الهى بـود و به سبب تعلل, مغضـوب خـداوند شـد. بالـش درهـم شكسته در جزيره اى مشغول عبادت بود.
چـون جبرئيل و جمعى از فرشتگان براى تهنيت گـويـى ولادت حسيـن(ع) مىآمدند, او نيز همراه آنان آمد; خـود را به گهواره حضرت ماليد و تـوبه اش قبـول شـد و به وضع اول برگشت.
چون ((فطرس)) به آسمان بالا مى رفت, مى گفت: ((كيست مانند من, مـن آزاد شده حسيـن بـن على و فاطمه و محمد(ص) هستـم.)) شهيد مطهرى مـى گـويد: داستان فطرس ملك, رمزى است از بركت وجـود سيدالشهداء كه بال شكسته ها با تماس به او صاحب بال و پر مـى شـوند, افراد و ملتها اگـر به راستـى خـود را به گهواره حسيـن(ع) بمـالنـد, از جزايـر دور افتـاده رهـايـى يـافته و آزاد مـى شـوند.

امـام حسيـن(ع) همـراه و همـرزم پـدر و برادر

حضرت در دوران نـوجـوانى روزى وارد مسجد پيامبر(ص) شد, ديد عمر بالاى منبر است. گفت: از منبر پدرم پاييـن بيا و بالاى منبر پدرت برو. عمر گفت: پـدرم منبر نـداشت. او در هرسه جنگ حضرت علـى(ع) شـركت فعال داشت و هنگام حـركت نيـروهاى امام مجتبـى(ع) به سمت شـام, همـراه آن حضـرت در صحنه نظامـى حضـور يافت.

اوضـاع سيـاسـى و اجتمـاعى دوران امـام حسيـن(ع)

انحراف از اصـول و مـوازيـن اسلامـى, از ((سقيفه)) شروع شـد, در زمان عثمان گستـرش يافت و در زمان امام به اوج رسيـد تا جائى كه اصل اسلام تهديـد مـى شـد. براى شناخت بهتر ايـن انحراف, لازم است قبلا بنى اميه را بشناسيم.

ابوسفيان

او در فتح مكه چاره اى جز تسليـم نـداشت و پـس از 20 سال مبارزه بـا پيـامبـر(ص), به ظاهـر اسلام را پذيرفت.
روزى چشمـش به پيامبر افتاد و با خود گفت: ((ليت شعرى باى شيىء غلبتنـى)); كاش مـى دانستـم به چه وسيله اى بـرمـن پيـروز شـدى؟! پيامبر سخـن او را شنيد يا ضميرش را خـوانـد و فرمـود: ((بالله غلبتك يـا ابـاسفيـان)) روزى ابـوسفيـان در خـانه عثمــان گفت: ((يا بنى اميه تلقفوها تلقف الكره اما والذى يحلف به ابـوسفيان لاجنه و لانـار و مـازلت ارجـوهـا لكـم و لتصيـرن الـى ابنـائكـم وراثه.)) حكـومت را مانند كره (تـوپ) به يكديگر پاس دهيد. آگاه باشيد, قسـم مى خـورم نه بهشتـى و نه آتشـى در كار است. آنچه را براى شما آرزو داشتـم به وراثت به فرزندان خود بدهيد. در دوران حكومت عثمان, روزى از احد عبور مى كرد, بالگد به قبر ((حمزه بـن عبـدالمطلب)) زد و گفت: چيزى كه ديروز بـر سـر آن با شمشيـر با شما مـى جنگيـدم امـروز در دست كـودكان ما افتاده و با آن بـازى مى كنند.

دوران معاويه

مطرف بن مغيره بـن شعبه مـى گـويـد: با پـدرم به شام نزد معاويه رفتـم. پدرم هرگاه از پيش معاويه مىآمد, از او تمجيد مى كرد. يك شب ناراحت بازگشت, گفتم: چه شده؟ گفت: از نزد ناپاكتريـن افراد مىآيـم. گفتم: چرا؟ گفت: امشب به معاويه گفتـم: اكنـون (بعد از صلح با امام حسـن(ع)) پير شدى و كار در دست تـوست, بر بنى هاشـم كه اقـوامت هستند سخت نگير. او ناراحت شد و گفت: چه مـى گـويـى؟ ابـوبكر, عمر و عثمان مردند نامى از آنان باقى نماند; اما ايـن پسـر هاشـم (پيامبـر(ص)) روزى پنج بار به نام او فـرياد (اذان) مى زنند.
مسعودى مـى نـويسـد: كار اطاعت مردم از معاويه به جايـى رسيد كه هنگام رفتـن به صفين, نماز جمعه را در روز چهارشنبه اقامه كرد. معاويه به عمروبـن عاص گفت: بامن بيعت كن. گفت: بردينم مى ترسم; بيعت مى كنـم به شرط آنكه از دنيايت بهره گيرم. معاويه حكومت مصر را به او داد.
معاويه سخنـان پيـامبـر را به تمسخـر گرفت
وقتـى وارد مدينه شد و چشمـش به ((ابـوقتاده)) افتاد, گفت: چرا شما جماعت انصار به ديدنـم نيامديد؟ ابـوقتاده جواب داد: وسيله سوارى نداشتـم. معاويه با تمسخر پرسيد: شتران آبكـش خـود را چه كرديد؟ ابـوقتاده گفت: در روز بدر در جستجوى تو از دست داديـم. پيامبر فرمـود: بعد از مـن افراد ناشايست بر ما مقدم مـى شـوند. معاويه: در آن هنگام به شما چه دستـور داد؟ ابـوقتـاده: دستـور داد صبـر كنيـم. معاويه: پـس صبـركنيـد تـا او را ببينيـد.
در زمـان معاويه, آزادگـان به شهادت رسيـدند
حجربـن عدى (شخصيت وفادار به علـى(ع), و چندتـن ديگر, چـون به استاندار كـوفه اعتراض كردند, به شام احضار شـدنـد. در آنجا به آنان گفتند: على(ع) را لعن كنيد. آنان گفتنـد: ((ان الصبر علـى حـرالسيف تاءيسـر علينا مماتـدعونا اليه)); گرمـى شمشير بـر ما آسان تـر است از آنچه از مامـى خـواهيـد. آنگاه آنها را به شهادت رساندند.
ابن ابـى الحـديد مـى گـويد: زيادبـن ابيه دوستان علـى(ع) را زير هرسنگ و كلـوخـى يافت, به قتل رسانـد, دست و پاها را قطع كرد و آنان را بـردار آويخت تـا جايـى كه حتـى يك نفـر معروف در عراق باقـى نمانـد. معاويه, برخلاف حكـم پيامبـر(ص) زياد را به پـدرش ابـوسفيان ملحق كرد. در زمان او سب على(ع) به صورت سنت در آمد. علامه امينـى مـى گـويد: ((70 هزار منبر بر پا شـد كه سب علـى(ع) كنند.)) مبـارزات امـام حسيـن(ع) بـا حكومت معاويه در آن شرايط كه كسـى جراءت اعتراض نداشت, امام در برابر ستمهاى او به مبارزه برخاست. در اين مقاله, سه گـواهى تاريخـى بر ايـن امر ارائه مى دهيم.

صحن گوهرشاد

صحن انقلاب

حرم امام رضا(ع) از دید بالا

حرم رقیه(ع)