تكه هاي پازل
خاطراتم
را مانندتکه های پاذل کنارهم چیده ام تاراحت تربتوانم بخوانمش نیم نگاهی
به ان می اندازم گاهی میخندم گاهی هم میگریم گاهی هم به نشانه ی هزاران
سوال بی جواب سکوت میکنم ومات و مبهوت به تکه های پاذل نگاه میکنم
وحالامیخواهم در دنیای گذشته غرق شوم تاشاید سیراب شدم . گذشته ای که هم
تلخ بودهم شیرین وگاهی هم بی نمک .من نمیدانم سرنوشت ازمن چه میخواهد که
مدام مانندسایه ای به دنبال من است هرچقدرکه سعی میکنم ازاو دورشوم
اوبیشتربه من نزدیک میشود . انگارراه ما ازهم جدا نیست اومراگاهی به جنگ
باسختی هامیبرد گاهی پیروزم گاهی هم سربه زیرانداخته وتسلیم میشوم ومن
ازهمین میترسم . میترسم که بیشترازاین یارای جنگیدن نداشته باشم بگذار
سرنوشت هرراهی که میخواهد برود اصلابه من چه که اومانند سایه به دنبال من
است من خودم سایه ی اورانابود میکنم وبالاخره پیروزمیشوم بگذریم ازسرنوشت
حالا میخوام بدون توجه به ان دوباره سیری به گذشته کنم بعضی ازتکه های
پاذل مانندکاغذی سفیداست انگارهیچ خاطره ای درونش نیست وبلعکس بعضی ازتکه
های دیگرپر رنگ ترازبقیه است مانندتاریکی شب . دوباره به تکه های پر رنگ
ترنگاه میکنم وای که چقدر ازار دهنده است درست است این تکه های سیاه همان
خاطرات تلخ گذشته است این عادت همیشگی من است خاطرات شیرین راهمیشه فراموش
میکنم ولی خاطرات تلخ را به ذهنم می سپارم ومن فکرمیکنم تکه های سفید همان
شیرینی های گذشته است که حالا فراموشم شده است تمام تکه هارا مرورکرده ام
طبق عادت دیرینه این قطرات اشک مانند جویباری ازکنارگونه هایم میلغذ وتمام
پاذل را خیس اشک میکند . حالامیخواهم تکه هارا از روی زمین بردارم
ودرصندوقچه ی قدیمی ذهنم قایمش کنم تا اگربعدا نیازی به اوبود دوباره
مرورش کنم . پس خدانگهدار ای صندوقچه ی خاطرات
نوشته شده توسط سولماز
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۸۸ ساعت 17:52 توسط ابوالفضل محمودی
|
سلام به تمامی دوستان عزیز