آرزو داشتم سايه ای باشی بر سر لحظه های بی پناهم
چه تنهايم در اين شبها ، و چه سرد و غمگين است
برهوت آرزوهايی که رنگ باخت و غنچه هايی که نشکفته پرپر شد
کجاست آن نغمه هستی که تا اذان صبح درِ گوشم می پيچيد ؟
در اين بيــکران تاريکی
خدايا خودت دلداريم ده
پناهم باش و تنهايم مگذار کمک کن
تا نقطه ای بيابم از جنس اميد
در ساحل آرامش ، بلکه بتوانم طلوع سحر را بيابم
امشب حس غريبی دارم
انگار تمام غصه های دنيا در دلم تلنبار شده است
انگار که يک دنيا حرف نگفته ، در گلويم قنديل بسته است
انگار يک آسمان ابر ، در چشمانم قصيد باريدن دارد
به اندازه تمام دوران کودکيم ، به يک آغوش گرم
به يک شانه پر مهر احتياج دارم که مامن و پناهگاهم شوند و آرامم کنند

خدايا !
نميدانم چه اتفاقی افتاده که اينقدر احساس تنهايی می کنم
شايد از تو دور شده ام که اينقدر تنهايی به من نزديک شده
شايد با تو غريبه شده ام که اينقدر ترس و وحشت با من آشنا شده
شايد ....
پروردگارا !
اگر خطا کرده ام ببخش ....
اگر گناه کرده ام بيامرز ...
اگر تو هم مرا برانی به کجا پناه برم
آغوش رحمتت را بگشا و کودک خطا کار قلبم را بپذير
که سخت از کرده اش پشيمان است و جز تو کسی را ندارد .

سلام به تمامی دوستان عزیز