الهی!

از آنچه نخواستی چه آیــــد؟

 و آن را که نخواندی کی آیــد؟

تا کشته را از آب چیست؟

 و نا بایسته را جواب چیست؟

تلخ را چه سود اگر آب خوش در جوار است؟

و خار را چه حاصل از آن که بوی گل در کنار است؟

 

   

بعد از رفتنت دستان منتظرم را در باغچه احساس تو کاشتم

تا که به وقت آمدنت درختي شود از چشم انتظاري هاي من

و تمام خاطرات کخنه ات را قاب کردم

و بر ديوار احساس فرو ريخته ام آويختم تا تو بيايي

هر چند که بغض و کينه همچون پيچکي

 بر استواري هاي تن زخمي دا شکسته ام

پيچيده ليک هنوز سحرگاهان

 اشک قرباني ميکنم تا تو بيايي

و بعد از رفتنت لحظه ها را ميشمارم تک به تک

و خورشيد را براي حضور

بيشرمانه در آسمان ملامت ميکنم

و چشمانم را بدرقه راهت ميکنم

و اشکهايم را پشت پايت ميريزم تا که شايد:

 نه براي من به حرم انتظارم باز آيي

و به نگاه سردت که از پشت پنجره چشمانت

به انتظارم طعنه وار ميخنديد دل نبستم

و از حاشيه تنهايي مسير گم کرده

 نفسهايت را جستجو کردم

من تورا تنها از ميان تمام آرزوهايم

 آرزو کردم تا تو بيايي

مهدی بیا...