پيرمرد 60 ساله غزه...
| پيرمرد 60 ساله غزه، هجي يك لغت را شايد بلد نباشد، هرچند تقصيري هم ندارد، كسي كه در گهوارهاي از موشك بزرگ شده و قلابسنگ، جغجغهاش بوده و صداي سوت خمپاره لالايي كسي چون مادرش، نبايد هم بداند «سلام» يا «صلح» به چه كار ميآيد، بجايش تا دلتان بخواهد براي جنگ كلمه ميتوانند رديف كنند. مثل اسكيموها كه براي يخ اسمها دارند! راستي كه دنيا همان داستانهاي كوتاه شبانه مادرش را ميماند؛ داستان بزرگ شدن و اسلحه دست گرفتن و جنگيدن و شهيد شدن! حالا ميفهمد كه چرا هميشه سر تكهپارههاي خوشههاي بمب و خمپاره با بچههاي همسايه دعوا داشته. يعني آن موقعها هم اسباببازي بچهها اينقدر هيجانانگيز بوده؟ راستي زندگي از نظر او معنايش چيست؟ شايد ويراني، شايد كوچ يا شايد مريضي مادر. شايد هم بيكسي. تلخ است اگر پيرمردي با خودش فكر كند كه تمام مادران در تمام دنيا همواره در حال گريه كردن هستند. همه مادران بچهاي دارند كه شهيد شده است. آدمها هيچوقت از جسدها نميترسند. آن پيرمرد 60 ساله با بچهاي كه ديشب زير نور كور كنندهاي از انفجار در غزه بهدنيا آمده چه فرقي دارد؟ فقط نميدانم كه آيا 60 سال پيش هم بهخاطر به دنيا آمدن پيرمرد كسي خوشحال نشد؟ براي نوزاد ديشب حتي وقت اسمگذاشتن هم نبود. سينههاي مادر، حتي مجال خون به شير آوردن هم نداشت. اينجا گرسنگي و كمبود دارو اول سفر است. سفري كه مسافرانش پيرمردها هستند و بچههاي كوچك. بزرگترها ميگويند آنها رفتهاند دريا؛ ولي چرا بر نميگردند؟ بازي هم اينجا معناي خودش را دارد. پيرمرد به ياد ميآورد كه حسرت يك بازي گروهي هميشه به دل همسن و سالانش بوده. براي آنان فرقي نميكند چه كسي در جنگ پيروز ميشود. آنان فقط ميخواهند كه موقع بازي، دوستشان كشته نشود كه بازي ناتمام بماند! سياهتر از جنگ چيست؟ خواستم بگويم بدتر از آن نيست. ولي هست! شايد همين حالا كه اين پست را خواندي، با انفجار موشكي ديگر پيرمردي ديگري صداي هقهق به دنيا آمدن در غزه را سر ميدهد... |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۸۷ ساعت 22:3 توسط ابوالفضل محمودی
|
سلام به تمامی دوستان عزیز