| روز، نه از خورشید، که از ماه من، روشن ماهی نه پر نور از خورشید، که منور از خود، فرود آمده برای قطره ای آب من، خیره مانده ام به دشت نــه! خیره مانده ام به ماهم. کسـی مدام در گوشـم می خواند: دیوانه را نشـاید نگریستن در مـاه! من اما، مدهوش و خاموش، با چشمانی تر خیره مانده ام به ماهم... ... لحظاتی در سکوت بارانی و دلگیر من و هنگامه ی دشت... ... تمام شد! ماه، نیمه شد. نیمه، نیمه شد و... هلال ها٬ هر کدام گوشه ای. و دشت، متبرک! من، هنوز خیره مانده ام. هلال ها را می نگرم و به یاد می آورم کشته ی خویش و هنگام درو را! که ماه من٬ با هلال هایش یاد آوری کرد قیامت را گوشزد کرد عدالت را اما... در زمین، "انسان" نیافت و رفت. روز، هنوز روشن. خورشید مجال خود نمایی یافت! |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۸۷ ساعت 22:4 توسط ابوالفضل محمودی
|
سلام به تمامی دوستان عزیز