باد سکوتی مبهم تمام وسعت تاریک دشت را در برگرفته است، حتی باد هم جرئت وزیدن ندارد، او می ترسد بوزد ونقال این قصه ای تلخ باشد برای دیگران . ا زچه بگوید از آسمان تاریک دشت .از اسارت ستا رگان کوچک آسمان علی .از آفتاب که در روز روشن سر بریدند یا از ستاره ای درخشان شمال که رو به خرابات شام است . از شبی بی ماه بگوید که ماهش را کنار سراب فرات زیر خاک جهالت کردند تا نورش را به یغما برند .از ماهی بی شب ، از دستان قطع شده ی ماه بگوید!!! برا ی که ؟ ماهی که دیگر دست ندارد تا ستارگان اواره را دور روشنی خود جمع کند... از ماهی بگوید که اکنون نماد آب نیز هست نماد آب !!! نه ... نه .او خود آب هست باد راوی چه خواهد بود بعد از این.