در باغِ “بی برگی” زادم. و در ثروت فقر غنی گشتم. و از چشمه ی ایمان سیراب شدم. و در هوای دوست داشتن، دم زدم. و در آرزوی آزادی سربرداشتم. و در بالای غرور قامت کشیدم. و از دانش، طعامم دادند. و از شعر، شرابم نوشاندند. و از مِهر نوازشم کردند. و “حقیقت”، دینم شد و راهِ رفتنم. و “خیر”، حیاتم شد و کارِ ماندنم. و “زیبایی”، عشقم شد و بهانه ی زیستنم
نوشته شده توسط محمدرضا دهقان
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۸۸ ساعت 22:7 توسط ابوالفضل محمودی
|
سلام به تمامی دوستان عزیز