(قله ي خوشبختي)
تو چنگ ابراي بهار افتادم و در نميام
چشمامو سرزنش نكن ، از پسشون بر نميام
پير شدم تو اين قفس ، يه كم بهم نفس بده
رحم و مروتت كجاست ، جوونيامو پس بده
فكر نمي كردم بذاري
زارو و زمين گير بشم
فكر نميكردم كه يه روز
اين جوري تحقير بشم
اون همه كه دلم برات به آب و آتيش زده بود
حتي اگه سنگ بودي ، دلت به رحم اومده بود
دلش نخواست و نمي خواد يه روز به حرفام برسه
شادي مي خواد رقيب من به آرزوهام برسه
پسند من تو هستي كه اين همه بخت من سياست
دلبر خودپسند من قله ي خوشبختي كجاست
ازت مي خواستم بموني ، بهت مي گفتم كه نري
اين روزا نيستي اما باز ، به پات مي افتم كه نري
تو فكرتم اما دلم
هي ميگه فكرشم نكن
يه كم به فكر تو نبود
پس ديگه فكرشم نكن
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۷ ساعت 20:13 توسط ابوالفضل محمودی
|
سلام به تمامی دوستان عزیز