(چرا)
خاك بي حاصل ، بارون خورده
غنچه ي وا نشده ، پژمرده
گل از آدم و عالم رونده
تو رو چي از عاشقي ترسونده
چرا از نگاه من بيزاري
تو كه هستيمو تو دستات داري
چرا از عاشقي حيروني چرا
چرا قدرمو نمي دوني چرا
ندونستي عاشقي چه رنگيه
نمي دونستي به اين قشنگيه
ندونستي و نمي دوني هنوز
كه دلت يه عمره ، سخت و سنگيه
دل من ساكته اما ميدونم
هميشه بي سروسامون توئه
چيزي از درد نميگه تا مرگ
دلي كه هميشه مديون توئه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۷ ساعت 20:13 توسط ابوالفضل محمودی
|
سلام به تمامی دوستان عزیز