عکس های عاشقانه سری جدید



مرکز خرید شوهر

يك مركز خريد وجود داشت كه زنان ميتوانستند به آنجا بروند و مردي را انتخاب كنند كه شوهر آنان باشد. اين مركز پنج طبقه داشت و هرچه به طبقات بالاتر ميرفتند خصوصيات مثبت مردان بيشتر ميشد. اما اگر در طبقه اي دري را باز كنند بايد از همان طبقه مردي را انتخاب كنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند ديگر اجازه برگشت ندارند و هر شخص فقط يكبار ميتواند از اين مركز استفاده نمايد.
روزي دو دختر كه با هم دوست بودند به اين مركز رفتند تا شوهر مورد نظر خود را انتخاب كنند.
بر روي درب طبقه اول نوشته بود اين مردان شغل و بچه هاي دوست داشتني دارند. دختري كه اين تابلو را خوانده بود گفت خب بهتر از بيكاري يا بچه نداشتن است!! ولي دوست دارم ببينم در طبقات بالا چه مواردي هست!!
در طبقه دوم نوشته بود اين مردان شغلي با حقوق زيادو بچه هاي دوست داشتني و چهره زيبا دارند. دختر گفت: هوووممم طبقه بالا چه جوريه؟؟؟
طبقه سوم نوشته بود اين مردان شغلي با حقوق زياد و بچه هاي دوست داشتني و چهره هاي زيبا و در كار خانه نيز كمك مي كنند.دختر گفت چقدر وسوسه انگيز برويم و طبقه بعدي را ببينيم.
در طبقه چهارم نوشته بود:اين مردان شغلي با حقوق زياد و بچه هاي دوست داشتني و چهره هاي زيبا و در كار خانه كمك ميكنند و در زندگي هدفهاي عالي دارند.
آندو واقعا به وجد آمده بودند و دختر گفت: واي چقدر خوب چه چيز ممكن است در طبقه آخر باشد آندو از شوق زيادشروع به گريه كردند.
آنها به طبقه پنجم رفتند آنجا نوشته شده بود : اين طبقه فقط براي اين است كه ثابت كند زنان هيچوقت راضي شدني نيستند.  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

در باغِ “بی برگی” زادم. و در ثروت فقر غنی گشتم. و از چشمه ی ایمان سیراب شدم. و در هوای دوست داشتن، دم زدم. و در آرزوی آزادی سربرداشتم. و در بالای غرور قامت کشیدم. و از دانش، طعامم دادند. و از شعر، شرابم نوشاندند. و از مِهر نوازشم کردند. و “حقیقت”، دینم شد و راهِ رفتنم. و “خیر”، حیاتم شد و کارِ ماندنم. و “زیبایی”، عشقم شد و بهانه ی زیستنم

نوشته شده توسط محمدرضا دهقان

تولدت مبارک آقا جان8/8/88

 
مجبور شدم به هر کسی رو بزنم    در محضر هر غریبه زانو بزنم    تحقیر شدم چون که فراموشم شد    یک سر به ضامن آهو بزنم

 

 
تقديم به آستان مقدس حضرت علي‌بن موسي الرضا عليه السلام
... بالاخره خودت را نشان دادي. چقدر به دنبال تو اين دشت‌ها را كاويدم. اين اواخر، سرزنش ديگران، اميدم را به يافتنت كمرنگ كرده بود، اما انگار كسي در دلم مي‌گفت، آخرش خودت را نشان خواهي داد. رضا را يادت هست. تو را خيلي دوست داشت و تو هم بعضي وقت ها به رفاقت بين من و او حسادت مي‌كردي. اين را خودت چند بار به من گفتي و من البته پيشتر، از رفتار تو آن را دريافته بودم. اين اواخر آقا رضا هم ديگر طاقتش طاق شده بود. چند بار براي برگرداندن من به انجا آمد. مي‌گفت:« بي فايده است... مرد حسابي، زن و بچه‌ات كه گناهي نكرده‌اند... . احمد را بسپار دست خدا! اين برادرهاي گروه تفحص، خودشان كارشان را بلدند» اما من راضي نمي‌شدم.
يادت مي‌آيد آن ماه‌هاي آخر، همه‌اش از زيارت امام رضا عليه السلام مي‌گفتي و از اين كه دلت براي زيارت حضرت پر مي‌زند. دلت مي‌خواست كبوتر حرم امام رضا باشي. حتي يك بار كه معلم انشاء خواسته بود بزرگترين آرزويتان را برايش بنويسيد، تو نوشته بودي كه دوست داري كبوتر حرم امام رضا عليه السلام شوي. خودت يك بار برايم خواندي. آن وقت‌ها هنوز وارد دبيرستان نشده بودي. بعدها هم هر وقت صحبت از امام رضا مي‌شد، اشك در چشمهايت حلقه مي‌زد. بالاخره مرا هم هوايي كردي.
به تو قول دادم كه اگر در كنكور دانشگاه قبول شوي، حتما تو را به زيارت امام رضا عليه السلام بفرستم اما تو معرفتت بيشتر از اين حرفها بود. خودت خوب مي‌دانستي كه بار زندگي بر روي دوش من است. خرجي تو و مادر و دو تا خواهر كوچكمان، آنقدر برايم سنگين است كه وفا كردن به چنين قولي براي من كه تنها دو سال از تو بزرگتر بودم به سادگي عملي نيست. اما من در تصميم خود جدي بودم و اين جديت وقتي بيشتر مي‌شد كه شور و شيدايي تو را در ضجه‌هاي عاشقانه‌ات را مي‌ديدم. وقتي كه در تاريكي اتاق كوچكت به راز و نياز با معبود خويش مشغول مي‌شدي و چنان اشك مي‌ريختي؛ كه من بارها به اين حال تو غبطه مي‌خوردم.
اين اواخر تا دير وقت در كارگاه مشغول كار بودم و از اين كه مي‌توانستم به قول خودم براي به زيارت فرستادن تو عمل كنم، احساس شادي مي‌كردم. مثل اين كه با جديتي كه در تو سراغ داشتم، مطمئن بودم كه در كنكور هم قبول مي‌شوي. اما تو انگار مال اين دنيا نبودي. اين ماه‌هاي آخر، حال و هوايت كاملا عوض شده بود. از وقتي در بسيج محل ثبت نام كردي، مدام فكر و ذكرت جبهه و جنگ بود. چند بار تصميم گرفتي به منطقه بروي ولي به اصرار من كه تو را به درس خواندن براي كنكور ترغيب مي‌كردم، منصرف مي‌شدي. هر بار كه هوايي جبهه مي‌شدي به تو مي‌گفتم كه: برادرجان، احمد! آخر، بار زندگي روي دوش من به تنهايي سنگيني مي‌كند. تو بايد خوب درس بخواني تا اين بار را از دوش من برداري و هر بار تو به نحوي راضي مي‌شدي و البته درس خواندنت هم روز و شب نمي‌شناخت.
بالاخره امتحان كنكور هم برگزار شد. اما تو منتظر اعلام نتايج نشدي و با حرفهايت راه هر نوع بهانه‌اي را به رويم بستي. حتي وعده زيارت امام رضا عليه السلام هم نتوانست تو را از رفتن منصرف كند.
مي‌گفتي«امام رضاعليه السلام اين جوري بيشتر راضي مي‌شوند» اما من كه مي‌دانستم عشق زيارت امام رضا عليه السلام در تو حد و مرز ندارد، اين تغيير رفتار تو برايم شگفت‌آور بود. بالاخره هم تو پيروز شدي و رفتني و من ماندم، منتظر.
نتايج كنكور را هم اعلام كردند و تو با بهترين رتبه قبول شدي. رشته پزشكي، همان رشته مورد علاقه‌ات، و من خوشحال از قبولي تو و از اين كه بالاخره وعده‌ام را در حقت عملي مي‌كنم.
اما روزها گذشت و از تو خبري نشد. از موعد ثبت‌نام دانشگاه هم گذشت، چند بار در پي يافتنت به منطقه اعزام شدم، اما هر بار دست خالي برگشتم. هيچ اثر و نشانه‌اي از خودت بجا نگذاشتي همان روزها بود كه يك شب تو را در خواب ديدم. چقدر نوراني شده بودي! نوراني‌تر از هميشه، و جامه‌اي سپيد‌ بر تن. به من گفتي، كه امام رضا عليه السلام به ديدنت آمده‌اند و از من تشكر كردي كه به وعده‌ام وفا كردم.
تو كه رفتي، خانه ما سرد و بي‌روح شد. ديگر از آن شوخ ‌طبعي‌هاي هميشگيت خبري نبود. مادر به انتظار آمدنت چشمان اشكبارش را به در دوخته بود و هر صبح و شام اتاق كوچكت را به اميد ديدار دوباره‌ات مرتب مي‌كرد. بالاخره هم داغ انتظار تو بيمارش كرد. چند ماهي در بستر بيماري بود. پزشك‌ها از علاجش قطع اميد كرده بودند و سرانجام روح خسته‌اش از قفس تن رها شد و چشمان منتظرش براي هميشه بسته ماند.
اكنون سالها از آن روزها مي‌گذرد و من بارها تو را در خواب ديده‌ام و هر بار در حرم امام رضا عليه السلام.
دفعه آخري كه تو را در خواب ديدم باز هم به زيارت امام رضا عليه السلام رفته بودي. اما اين بار من هم با تو بودم. يادم نيست چه ‌چيزي در گوشم زمزمه كردي، فقط مي‌دانم چند روز بعد بليط مشهد گرفتم و عازم زيارت امام رضا عليه السلام شدم. كنار ضريح امام رضا عليه السلام بارها تو را در ميان جمعيت ديدم و آن وقت بود كه با امام خود عهد كردم به منطقه بيايم و بدون تو باز نگردم. از آن روز تا الان شش ماه مي‌گذرد و من در اين شش‌ ماه براي يافتن تو سرتا سر اين دشت را كاويده‌ام. در اين مدت با برادران تفحص، شهداي زيادي را از دل خاك بيرون كشيده‌ايم. اين اواخر بد جوري دلم تنگ شده بود. ديشب دوباره تو را در خواب ديدم. مثل هميشه حرم امام رضا عليه السلام بودي و جامه سفيدي بر تن داشتي و صورتي نوراني‌تر از هميشه. لبخند‌زنان به استقبالم آمدي و مرا سخت در آغوش كشيدي. صبح كه بيدار شدم، هنوز شيريني اين ديدار را در وجودم حس مي‌كردم.
هنوز ساعتي از شروع كارمان نگذشته بود كه صداي شكسته‌ شدن استخوانهايت را در زير بيل مكانيكي شنيدم بعد با التهابي كه سابقه نداشت، خاك ها را از بدن استخواني‌ات كنار زدم. از همه وسايلت فقط آن عكس امام كه همان روزهاي آخر به تو هديه داده ‌بودم و تو آن را پرس كرده بودي، سالم بود. با ديدن عكس دلم يك دفعه فرو ريخت. باورم نمي‌شد كه مهمان هر شب روياهايم را يافته‌ام. شور وصل قابل وصف نبود ... .
دفتر يادداشت پوسيده‌ات را به سختي ورق زدم. چيزي از آن باقي نمانده بود، جز دو كلمه كه به راحتي قابل خواندن نبود. دقت كردم، نوشته بود: كبوتر حرم ...
 

تولد امام رضا(ع)  

شیخ صدوق به سند معتبر از نجمه مادر امام رضا(ع) روایت کرده است که می گفت زمانی که امام رضا (ع) را حامله بودم به هیچ وجه احساس حمل و سنگینی در خود نمیکردم و زمانی که در خواب بودم صدای تسبیح و تهلیل و تمجید حق تعالی را از شکم خود میشنیدم و میترسیدم و زمانی که از خواب بیدار میشدم صدایی را نمی شنیدم .و هنگامی که آن فرزند سعادتمند از من متولد شد دستهای خود را بر زمین گذاشت و سر مطهر خود را به سوی آسمان بلند کرده لبهای مبارکش حرکت میکرد و سخن میگفت که من نمی فهمیدم در آن زمان حضرت امام موسی (ع) به طرف من آمد و فرمود: ای نجمه این کرامت پروردگارت برای تو مبارک و گواراباشد.پس آن فرزند سعادتمند را در جامه سفیدی پیچیده وبه آن حضرت دادم , حضرت در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و آب فرات طلبید و کامش را با آن آب برداشت پس به دست من داد و فرمود که بگیر این بقیه خدا است در زمین و حجت خدا است بعد از من.
همچنین ابن بابویه از محمد بن زیاد روایت کرده است که گفت از حضرت امام موسی (ع) شنیدم در روزی که حضرت امام رضا (ع) متولد شد می فرمود که این فرزند من ختنه کرده و پاک و پاکیزه متولد شد و جمیع ائمه (ع) چنین متولد میشوند

افسوس عزیزم

کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند... تنگناي سينه ها دشت محبت

 مي شدند... سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش

قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...اشکهاي همدلي از روي مکر است

 و فريب ...،کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند... گاهي از غم

مي شود ويران دلم ...، کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند

 

 

تنها عشق می ماند


زندگی یا گله یا پوچ،با تو گل بی تو پوچ.     اگر خدا حافظی در راه است ، سلام نکن .   اگر کلید قلبی رو نداری ، قفلش نکن .   اگردستی را گرفتی، رهایش نکن .   اگر دفتری را بستی، بازش نکن .   اگر قلبی را شکستی ، نازش نکن .   محبت مثل یه سکه می مونه ،که جای اون تو قلکه دله   برای در اوردنش باید دلو بشکنی .   می دونی واژه دوستی یعنی چه؟   داشتن اونی که ستایش کردنش ، تمومی نداره .   می خوام قلکه مو بشکنم ، تا با نصفش ناز تو رو بخرم ،با نصف دیگش، مداد رنگی بخرم ناز    تو رو بکشم .   یک بوسه از لب های تو در خواب گرفتم، گویی که گل زچشمه ی   مهتاب گرفتم .     هرگز نتوانی که از من دور بمانی ، چون در دل خود عکس تو را قاب گرفتم .   هیچ وقت به خودت مغرور نشو ،برگ ها وقتی می ریزند که فکر می کنند طلا شدند . فقط اینو خوب می دونم هیچ وقت احساس نکردی معنی دوست داشتن یعنی چهعاشقان از عشقشون خسته نمی شن چون معنی عشق رو می دونند ولی کسی که به دروغ عاشق بشه به دروغ خود غافل شدهتو هیچ وقت نتونستی منو درک کنی همین و بس

کجاست محبت درونم

Carve A TreeCarve A TreeCarve A TreeCarve A TreeCarve A Tree

 

بگذار گریه کنم ....نه برای تو....؟ برای عشق که مرده است بگذار گریه کنم ...نه برای تو....؟ برای صداقت که کمرنگ شده است بگذار گریه کنم...نه برای تو...؟ برای ارزوها که ازبین رفته اند بگذار گریه کنم...نه برای تو...؟ برای غم ها که یکنواخت شده اند بگذار گریه کنم...نه برای تو..؟ برای محبت ها که ساکت شده اند

درس اول...!

عشق یعنی حسرتی دریک نگاه


عشق یعنی غربتی بی انتها


عشق یعنی فرصت اما کوتاه


عشق یعنی مرگ اما بی صدا


چرا هیچ کس نمی پرسد چرا من گاهی اوقات با اشک چشم وارد مکانی می شوم

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم ...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!